الهی به امید تو

همه مطالب از سر دلتنگی خواهد بود

الهی به امید تو

همه مطالب از سر دلتنگی خواهد بود

۲۳ مطلب با موضوع «دلنوشته» ثبت شده است

۲۲
تیر
به نام حضرت دوست ، که هرچه داریم از اوست

سلام
بعد مدتها الان وقت پیدا کردم و تونستم بیام به وبلاگ
هر چند در این مدت هر ازگاهی میومدم و سری میزدم
خلاصه عذرم را بپذیرید اگر نتونستم باهاتون همراهی کنم

در این چند روز چنان سرم مشغول بود که بعضا ساعت 12 یا 1 بامداد به خونه میرسیدم 
و این همون اجابت دعایم در نیمه شعبان امسال بود .

اما در این میان ، و در این اوضاع نابسامان اقتصادی یاد معشوق هم افتاده بودم
خنده داره ! مگه نه؟
یکی نوشته بود نون پنیر و خیار و گوجه (که ما بهش پرچم میگفتیم)
برا یه وعده غذایی یه نفر میشه 3000 تومن برا سه وعده میشه 9000 تومن حالا اگه خانواده 4 نفری بود میشه 36000 تومن  و در ماه میشه 1080000 تومن
یعنی یکی از ساده ترین خوراکی ها برا خانواده 4 نفری در ماه بالای یک میلیون خرج داره 

حالا بقیه مخارج بماند ...
من از مفصل این نکته مجملی گفتم. تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل*فک کنم از عمان سامانیست


اما خدا تو قرآنش میگه : ما شمارا زوج آفریدیم.
تازه یه جای دیگه گفته : ما زنان را برای شما مایه آرامش آفریدیم ...

حالا با این اوضاع ، که انگار قراره از مهر ماه تحریم ها باز هم شدت پیدا کنه ، به نظرتون پی گیر مایه آرامش بودن کار درستیه؟ من نمیدونم شما بگین !

هفته پیش 15 تیر روز جهانی بوسه بود
در خلوت خودم یکی دو مصرع اومد به ذهنم
«ببوسه بر آن زد » یا این یکی « به تیری دو نشان زد»
از دومی بیشتر خوشم اومد گفتم خواستم شعری بگم و ازش استفاده کنم 
که مطلع شعر خیلی زود به ذهنم رسید .
منتها امان از تلگرام ، دوست قدیمیم (جواد) چند پیام برام فرستاد
و من مشغول شدم و دیگر ذوق شعریم رفت 
تا اینکه امروز تو مغازه بی کار بودم 
چند بیتی نوشتم که صاحب مغازه و مشتری اومد بازم ناقص موند.
اما ، الان می خوام منتشرش کنم. و شاید دیگر ادامه ندادم
 

من شهره به عشق تو در اقوام و زبانزد
هی مادرم از شهره شدن زخم زبان زد

در روز ازل چشم به دنیا که گشودی
خون تو به رگهای وجودم جریان زد

«ای شاخه گل روز ملاقات ندیدی»*1
این قلب مریضم به چه نحوی ضربان زد

هر بار که رفتی تپش قلب گرفتم 
طوری ضربان داشت که وصفش نتوان زد

«ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار»*2
با قلب مریضم نتوانم که فغان زد

آیا شده هی بغض کنی - حرف نگویی
سخت است اگر حرف دلت را نتوان زد

...

پ ن : امید به آینده داره خیلی کم رنگ میشه و ...
پ ن 2:  *1 از احسان افشاری و *2 از فاضل نظری 
پ ن 3: یادم رفته بود بگم، جا داره از کسی که مثل یه استاد راهنمایی ام میکند تشکر کنم.
  • آشنای غریب
۳۰
خرداد

به نام حضرت دوست ، که هرآنچه دارم از اوست


1 - از روز اعلام نتایج توسط آقاگل

هروقت خواستم این خبر رو منتشر کنم هربار یه مشکلی پیش اومد ، نمی تونستم.

بله دوستان ، با مراجعه به این وبلاگ و مشاهده آراء متوجه می شوید که من ، فقط با تجربه چند ماهه در زمینه وبلاگ نویسی ،بین اون همه افراد باسابقه در مسابقه داستان نویسی ؛ نفر دوم شدم . واین جای بسی امید برای بنده است .

منتها

منتها نفر دوم از آخر :)))



2 - یه سوال :

چرا بزرگتر ها  (خانواده ها) خیال میکنند که اگر معشوق را نبینم فراموشش میکنم؟

درسته چیزی به من نمیگن ، اما چرا رفتارهای عجیب و غریب میکنن؟

مگه من با چشم عاشق شده ام که نبینم و فراموشش کنم.

من اورا با دلم دوست دارم و اگه قراره فراموشش کنم باید از دلم بیرون کنم یا کنند! مگه نه؟

  • آشنای غریب
۱۴
خرداد
به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست


پیامبر اکرم (ص) فرمود: «السقم یمحو الذنوب» - بیماری گناهان را نابود می کند؛( بحارالأنوار ج : 64 ص : 244)

جمعه شب با دوستم رفتیم پای منبر آقای میرزا محمدی که به مناسبت ماه رمضان به تبریز آمده بودند و شب های آخر حضورشان در تبریز بود، شاعت 1:30 بامداد بعد ختم جلسه بستنی خوردم و بعدش آب سرد نوش جان کردم ساعت 2:30 به خونه رسیدم و بالطبع تا سحر بیدار بودم و بعد اذان صبح خوابیدم ، بعد از 4-5 ساعت به مغازه رفتم . طبق روزای گذشته خواستم رو صندلی چرت بزنم اما نشد و هی احساس سرما می کردم.باخودم گفتم خدایا نکنه دارم سرما میخورم.لحظه لحظه این احساس شدت بیشتری پیدا میکرد.تا اینکه عصر رسیدم خونه رفتم بالا بخوابم، از قضا زود هم خوابم برد.
اما ناگهان از خواب پریدم،در نواحی گلو احساس درد شدیدی می کردم.خواستم آب دهانم را قورت دهم که فهمیدم درد از کجا بود و علت از خواب بیدار شدنم چه بود.
همونجا یاد بستنی و آ سرد و بی خوابی های چند شبم افتادم.
یاد شب قدر های پیش رو،تا جایی که به یاد دارم همه ساله به غیر از یه بار در 8-9 سالگی (که علت را نمیدانم چیست)همیشه در مراسم شرکت کرده بودم  
اونجا بود که ترس بزم داشت و این سرماخوردگی شدت پیدا نکند و مراسم امسال را از دست دهم.
در همین افکار یاد حدیث بالا افتادم و همانجا خدا را شکر کردم ورضایتی بر دلم آمد
راستش من قادر نیستم در این شبها گناهانم را بشویانم و رضایتم بدین علت بود که شاید خدا خواسته مرا بیامرزد.اگر این چنین باشد ؛ بایست تمامی درد هایم را فراموش کنم ، زیرا که لطف حق شاملم گشته ، و میفهمم که خدای مرا از درگاه لطف و رحمتش ترد نکرده.
از درد جسمانی و از عادت دیرینه آن شب هم تا سحر نخوابیدم. ولی صبح در مغازه هر چند دو سه باری مشتری داشتم ولی میتوان گف تا ظهر خوابیدم.
اما عصر که از تهران برامون 2 تن جنس اومد و اونا رو تو انبار خالی کردیم ساعت 6 تمام شد ، رسیدم خانه ، گلویم به قدری خشک شده بود که فکر میکردم همین الانه که ترک براره هرچند دهانم خشک نبود اما مگر میشد آب دهان را قورت دهم، خلاصه باز خوابیدم و چند باری از خواب بیدار شدم و هر بار خدا را شکر میکردم. حالا درد تمام بدنم را فراگرفته بود. بعد افطار پدر برایم دارو خرید و خودش رفت مسجد ولی من نتوانستم برم ، و این عمق دلتنگی بود، خیلی سخته برا کسی که از 5-6 سالگی ، اون زمان های که ماه رمضان در دی و آذر ماه بود ]همیشه در مراسم حضور داشته و هیچ وقت غایب نبوده ، امشب به تنهایی خدارا صدا بزند
الهی العفو

+بعدا نوشت : به تمام درد های بالا دل پیچه رو هم اظافه کنید.
++الان کمی حالم خوب شده و فقط گلو دردم مانده گویا میگن ویروس جدیده و یه ماه طول میکشه تا از بدن خارج بشه

واین حدیث رو امروز یافتم
ناله ی مریض تسبیح است
پیامبر اسلام (ص) درباره ی ثواب ناله ی انسان مومنی که دچار بیماری شده است می فرمایند: بی تردید، هنگامی که مومنی یک بار تب کند، گناهانش مانند برگ درخت از او می ریزند و اگر در بستر خود ناله کند، ناله او تسبیح و فریاد او تهلیل و غلطیدن او در بستر مانند شمشیرزدن در راه خداست و اگر در میان برادران و یارانش خداوند را عبادت کند، آمرزیده می شود، و خوشا به حال او اگر توبه کند و بَدا به حال او اگر توبه اش را بشکند... (وسایل الشیعه، ج1: 623)

التماس دعا از همه خوانندگان این مطلب
  • آشنای غریب
۲۷
ارديبهشت

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست


نیمه شی است و من در رختخوابم مثلِ عادتِ دیرینۀ روز های گذشته ام ، میخواهم آیة الکرسی را شروع کنم، که باز یاد تو می افتم ؛ یاد شبهایی که قبل از خودم برای آرامشت آیة الکرسی می خواندم، و صبح هایی که برای موفقیتت چه دعاهایی خوانده ام؛ یاد همان شبهای تابستانی که در پشت بام رو به آسمان درازکشیده بودم و از آنجایی که مطمئن بودم پنجره اتاقت باز است ، آیات 79 تا 84 سوره صافات را هم میخواندم تا از گزند نیش حشرات موزی در امان باشی و چون میدانستم اهل نمازی از برایت آیه آخر سوره کهف را میخواندم تا نماز صبحت قضا نشود و هر شب با یاد تو به خواب می رفتم.

هر  آن شبی که دلتنگی ام بی قرارم میکرد از خدا میخواستم و در خواب می دیدمت، چه شبهایی بود ، و من چه امید هایی داشتم.


اما چند وقتیست که حتی  برای خودم هم آن آیات را نمی خوام _ چه برسد به تو  بخوانم _ نه اعتقادم نسبت به خدا کم شده و نه از تو دلسردم ؛ فقط میخواهم فراموشت کنم ، و نمی دانم چقدر در این امر موفق بوده ام.


کاش میتوانستم این حرف ها و برخی حرف هارا که هنوز در گلو مانده  را به دستت برسانم.

اما اینها نوشتم تا ثبت شود و شاید روزی قسمت شد و خواندی

« آخ گئجه لر یاتمامیشام  ، من سنه لای لای دمیشم»

پ ن : این نوشته را سه شب پیش درهمان رخت خواب توسط موبایلم به صورت فایل صوتی ظبط کردم تا فردایش بنویسم از قضا همان روز یکی از بهترین دوستانم(که همسن پدرم بود و حق پدری هم بر گردنم داشتند)  را از دست دادم و سه روز است مشغول مراسمش هستم.


+ بعد از مراسم شام غریبانش ، تنهایی رفتم سر مزارش، حتی دقایقی  بعد از اذان مغرب هم آنجا بودم تا دقایقی از شب اول قبرش را در کنارش باشم.

  • آشنای غریب
۲۱
ارديبهشت

1-ایام نیمه شعبان امسال ، تو اون روزای پر مشغله ،گفتم خدایا سرمو با کارای خیر مشغول کن تا این افکار داغون عشق عاشقی رو کمی فراموش کنم.

دعام گرفت و چنان مشغول شده ام که حتی پدر و مادرمو روزی فقط یکی دو ساعت میبینم و حسابی از شدت کار خسته شده ام(البته دیروز و امروز کمی وقت پیدا کردم)


2- وقتی همین جا قول دادم نیمه شعبان سال بعد رو خوب آذین بندی میکنم، چند روز بعد دلم گرفت، گفتم چرا نگفتم ان شاء الله در ظهور حضرت آذین بندی میکنم؟ چرا ظهورش رو فراموش کردم؟این حرفم یعنی تا سال بعد باور ندارم که آقا ظهور میکنن. :((


خلاصه که از این کوتاه فکری ناراحت بودم.



3-یک آشنا در مورد شیطنت های مدرسه مسابقه گذاشته، من شیطنت های زیادی ندارم

اما چند روز پیش مغازه رو به رویی مون علی آقا اومده بود تو مغازمون و خاطرات دوران دبیرستان ومدرسشو تعریف میکرد، گفت : همیشه همه درسا به غیر از دو سه تا رو تجدید میشدم و هیچ وقت درس نمیخوندم ، درس نخوان به معنای واقعی ، ولی تو شهریور درس میخوند و همشون بالای 17- 18 میشد

گفت روزی پدرم گفت آخه پدرسوخته تو که هوش هواس داری چرا درس نمیخونی تعطیلاتت رو خراب میکنی؟

در جواب پدرش گفته، تعطیلات من با بقیه فرق داره

اونا سه ماه تعطیل اند ؛ ولی من 9 ماه تعطیلات دارم:))))

پدرش باشنیدن این جمله هاج و واج مونده و گفته برو از جلو چشمام گم شو و...

  • آشنای غریب
۱۱
ارديبهشت

به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست


سلام

همین الان از آذین بندی خیابان برا نیمه شعبان اومدم

میدونید کجا؟ همان کوی دلبر ، همان خیابانی که معشوقم آنجاست

تقریبا 200 متر اون طرف تر ، و من در ساعت یک بامداد بالای رواقی از این طرف خیابان به آنطرف کشیده شده ، در حالی نصب گل به رواق  ، با صدای بلند میخواندم


رواق منظر چشم من آشیانه توست

کرم نما و فرود آ که خانه خانۀ توست

به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل

لطیفه‌های عجب زیر دام و دانه توست

تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار

که توسنی چو فلک رام تازیانه توست

سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد

که شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست


امسال به نحو احسن نتونستیم آذین بندی کنیم

انشاءالله سال دیگه عکس میگیرم و میفرستم براتون


این نوشته رو نوشتم تا یادم بماند

  • آشنای غریب
۰۲
ارديبهشت

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست


اول از همه خواهشمندم
اگر متن رو هم نخوندین فایل تصویری رو نگاه کنین ، جالبه به نظرم
ممنونم



دریافت
مدت زمان: 1 دقیقه 59 ثانیه


دوستان قدیمی

یا دوستی های قدیم؟

نمیدانم هرکه چه هست حس میکنم در این کش و قوص زندگی جایش خالیست!

برای مثال هیچ وقت آغوش یک دوست را فراموش نمیکنم.

همانی که در شرف ورود به دورقمی شدن سنّمان بودیم،

روز چهارشنبۀ قریب به بیست سال پیش که من در خانۀ خاله ام بودم  و   او در خانه پدربزرگ ، تلفن زنگ خورد، مارا به خانۀ پدر بزرگ دعوت کردند ؛ منتها این دعوت با دعوت های دیگر متفاوت بود، پدر بزرگ چند روزی بود که در بستر بیماری به سر می برد.

بین راه فقط از پنجره ماشین مناظر بیرون را نگاه میکردم !

با اون سن و سال کم شرایط را درک میکردم و میدانستم حتما خبری شده.

بالاخره رسیدیم خاله از در حیاط وارد خانه شد و من از اون یکی در .

اولین کسی که در به رویم باز کرد همان دوست قدیمی بود، لازم نبود چیزی بگوید ، از چهره اش غم می بارید؛همان پایین ، جلوی ورودی ، بی هوا دستانم را بر گردنش انداختم  و بی مهابا گریستیم.

و من تا عمر دارم آن گریه و آن آغوش را فراموش نمی کنم.

از آن رو ز به بعد پیوند دوستی مان روز به روز محکم تر شد. تاجایی که تا چند ماه پیش هر چند خانه هایمان 8_10  کیلومتری فاصله داشت اما هفته ای چند بار همدیگر را میدیدم. روزی در اوج رفاقتمان اتفاقی افتاد که تا چند ماه از هم کاملا بی اطلاع بودیم و از همدیگر خجالت می کشیدیم. تا اینکه باز روز دیگری اتفاقی با هم روبه روشدیم و دوباره دوستی مان اوج گرفت.
چه شب هایی نخفته ایم و تا طلوع صبح باهم گفتیم خندیدیم. 

هر چند این روز ها به علت مشغله زیاد دیگر مثل سابق همدیگر را ملاقات نمی کنیم.


یا رفیق دوره راهنمایی که فقط همکلاسی بودیم ، اما با ورود به دبیرستان و محیط جدید ، رفاقتمان رفته رفته بیشتر شد،آنقدر بیشتر که از همه اسرار همدیگر مطلع بودیم. رشته تحصیلی متفاوتی داشتیم و همه دوستانمان فکر میکردند باهم نسبت فامیلی داریم که اینقدر همیشه با هم هستیم ، حتی خیلی از مسیربرگشت به خانه را هم با هم بودیم.


چند ماه پیش در اوج روز های غمناکم زنگ زدم بهش  و قرار ملاقات گذاشتیم تا باز کمی  درد و دل کنیم ، بعد دوسال وقتی منو دید گفت فلانی چی کردی با خودت چقدر پیر شدی؟ ماجرای خودمو گفتم و چند ساعتی خیابان گردی کردیم.


دیروز هم همان دوست بهم زنگ زد و خبر فوت پدربزرگ همکلاسی مان را خبر داد.

به مجلس ختمش رفتیم و تا ظهر با هم بودیم .

نمیدانم چه چیز باعث شده تا دیگر این نوع دوستی ها کمرنگ شده؟

  • آشنای غریب
۲۹
فروردين

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

امشبم از اون شبهاست
اول میخواستم از نوشتن منصرف بشم ، ولی باز نتونستم


چند وقت پیش که معشوقه را در جایی دیدم
بعدش حالم خوب نبود 
به قول بعضیا داغان شدم
و همون شب اینو نوشته بودم :

حال عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفته 

نمیدانم بخندم یا بگریم ،نه میتوانم یخندم و نه میتوانم قشنگ گریه کنم 

دستانم لرزش های خفیفی دارند و پاهایم از قدرت افتاده اند 

انگشتان پاهایم سرمای عجیبی دارند 

ولی در عوض گوش هایم سرخ شدند و گرم ِگرم اند

دارم حرارت صورت و لپ هایم را احساس میکنم 

پلک هایم خسته هستند ولی نمیخوابند

چشمانم گویی بهار را بیشتر از هر کس دوست دارند

و برای آمدنش مسیر را آب و جاروب می کنند

زبانم سنگین شده 

جوری که کلمات را به سختی ادا میکنند


این وسط دیگر از قلبم نپرس

که رهایش کرده ام

حتی اون قرصای صورتی ام  رو هم نخوردم 

گفتم : امشب را راحت باش 

ای قلب ، هر جور دوست داری بزن 

امشب مهارت نمیکنم 

نا منظم بزن 

که من امشب نامنظم ترینم


عقلم از همه نا مهربان درآمد 

تا دید اوضاع خرابه گذاشت رفت

دیگر عقلی برایم نمانده که فکر کنم


زبانم لال ، گویی خدا هم مرا جواب کرده

می دانی از کجا میگویم

چون خودش گفته شک کردن در نماز دو و سه رکعتی نماز را باطل میکند ،
و من فکر میکنم  کسی که در نماز دو وسه رکعتی شک کنه تو حساب نیست.

حالا

کسی که سه بار نماز سه رکعتی بخواند
حکمش چیست؟

 

خلاصه امشب سه بار نماز سه رکعتی خواندم

آخرش هم باز نفهمیدم چی شد؟

نازنین یک لحظه در فکرم کمی آرام گیر 

خسته ام بسکه نمازم را از اول خوانده ام

#نوشته شده در 2 بامداد چند وقت پیش



فردا اگه خدا بخواد قراره یه اتفاق خاصی برام بیفته

دعا کنین بتونم از پسش بر بیام

از یکی هم کمک خواستم نمیدونم چرا بی جوابم گذاشت؟ نمیدونم .



و اما دشت های امشب


متن زیبای آقای خطیبی یکی دیگر از دلایل انتشار این مطلب شد
سوال بدون جواب شیخ اجل (درست گفتم؟)

 من چرا دل به تو دادم




چه کسی خواسته تا کار به اینجا برسد
عشق و دیوانگی ما به مدارا برسد

قسمت دشمن انسان نشود روزی که
"دوستت دارم" معشوق به "اما" برسد   *1

#علی_صفری




در شهر عشق رسم وفا نیست، بگذریم
یارای گفتن گله‌ها نیست، بگذریم

دردیست در دلم که دوایش نگاه توست
دردا که درد هست و دوا نیست، بگذریم

گفتی رقیب با من تنها مگر کجاست؟
گفتم رقیب با تو کجا نیست؟ بگذریم.

ابری که می‌گذشت به آهنگ گریه گفت:
دنیا مکان «ماندن» ما نیست، «بگذریم»

هرچند دشمنم شده‌ای دوست دارمت
بر دوستان گلایه روا نیست، بگذریم . .

#سجاد_سامانی



مرا خود با تو چیزی در میان هست

و گر نه روی زیبا در جهان هست


وجودی دارم از مهرت گدازان

وجودم رفت و مهرت همچنان هست


#سعدی



تصنیف همین دو بیت بالا
دریافت
عنوان: مرا خود با تو چیزی در میان هست
حجم: 1.25 مگابایت
توضیحات: تصنیف سالار عقیقی




*1 : شنیدم که گفته دوستم داره
منتها میگه مثل داداشم دوستش دارم:((((
  • آشنای غریب
۲۸
فروردين

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست


دیشب خوابم به پایان خوبی منتهی شد الحمدولله

ولی این دلتنگی دست از سرم برنمیداره ، نمیدونم چیکار کنم
در این میان مابین شما وبلاگی های عزیز هم شهره شدیم رفت

امروز برا هر کسی کامنت نوشتم
یکی گفت انشالله معشوقت برگرده
اون یکی میگه الهی به عشقت برسی
یکی که هر چی نوشتم برام شعر تک بیتی فرستاد
یکی میگفتم کمکی از دستم میاد برات بکنم؟


خلاصه از همه عزیزان کمال تشکر رو دارم 
و جای معشوق خالی که این اوضاع را ببیند( اصلا از شهره شدن خوشش نمی آمد و نمی آید)



اما امشب در وبگردی ها مطلبی خواندم مربود به دی ماه سال گذشته  و چالش 13 دلیل برا زنده ماندن
خیلی دلم سوخت برای صاحب وب .

دعا میکنم از این حالت دربیاد
شاید اون هم منو دعایی کرد.


و اما شعر و تک بیتی های دشت کرده امروز

گهی نالم ، گهی گریَم ، گهی سوزم ، گهی میرم
زمانه بی توأم گر زنده دارد ، اینچنین دارد ...

"سلیم طهرانی"


ﺑﯿﻦ ﻣﺎ ﺧﻠﻖ ﺟﻬﺎﻥ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻭﻓﺎ ﮔﻢ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﮐﺞ ﻧﻬﺎﺩﯼ ﺭﻭﺵ ﻏﺎﻟﺐ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﻋﻘﻞ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺑــــﺮﻭ ﻋﺸﻖ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺁﻣــﺪ
ﻋﺸﻖ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺑﻤﺎﻥ ﺳﺆ ﺗﻔﺎﻫﻢ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ

#فاضل_نظری



چیزی از عشق بلاخیز نمی‌دانستم 
هیچ از این دشمن خونریز نمی‌دانستم
در سرم بود که دوری کنم از آتش عشق 
چه کنم؟ شیوۀ پرهیز نمی‌دانستم
گفتم ای دوست، تو هم گاه به یادم بودی؟ 
گفت من نام تو را نیز نمی‌دانستم *1
بغض را خندۀ مصنوعی من پنهان کرد 
گریه را مصلحت‌آمیز نمی‌دانستم
عشق اگر پنجره‌ای باز نمی کرد به دوست 
مرگ را اینهمه ناچیز نمی‌دانستم
 #سجاد_سامانی



عشق تو رفته ست ای دل پس وفاداری بس است
پاره کن رخت سیاهت را عزاداری بس است

آن قطار حامل معشوق قصدش جانِ توست
بر تنت کن پیرهن دهقان، فداکاری بس است

#روح_اله_عسکری 

*1 واقعا پرسیدم...   :((

پ ن :ماه رجب هم داره تموم میشه 
فردا روز آخره از همتون التماس دعا 
  • آشنای غریب
۲۷
فروردين

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست


بعضی وقتا خوابش رو میبینم و تو واقعیت هم یه نوع دیگه اش اتفاق میافته

دوستی بهم گفت عشق اگه صادقانه باشه ، خوابشم صادقانه هست


امروزم از اون روزا بود


فک کن نزدیکای غروب

یهو گوشیت زنگ بخوره 

و شماره افتاده روصفحه با شمارش اختلاف جزئی داشته باشه
 اونقدر جزئی که فکر کنی خودشه


یاد خوابت بیافتی

یاد گذشته

یاد دعاهایی که کردی

اما این وسط باید یاد اون نافرمانی هایی که به درگاه خدا کردی هم بیافتی

بارها گفتم و میگویم

هر چند استخوان در گلو زندگی میکنم

اما هزاران بار شکر به هزاران دلیل

و یکی هم شاید این مصائب کفّاره گناهانم باشد

خلاصه هر چه که باشد مرا دیوانه می کند

دیوانه ای که کم مانده زنجیر پاره کند

یاد این جمله می افتد (یا رومی رومی ، یا زنگی زنگی)

دیوانه بود دیوانه تر میشود

رو به شعر گفتن میاورد و یادش میافتد که توبه کرده دیگر ننویسد

پس به خواندن اکتفا میکند

و هر شعری که جست و جو میکند بیتی میابد که تا مغز استخوانش احساس میکند


و در آخر در ساعت 2 نصف شب به بیان رو میآورد و چند بیت را به اشتراک میگذارد


مرد برای عاشق شدن

به یک دقیقه نیاز دارد

و برای فراموش کردن

   به چندین قرن

#نزار_قبانی 


به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد


#فاضل_نظری


من گم شده ام هرچه بگردی خبری نیست

جز این دو سه تا شعر که گفتم اثری نیست


یک بار نشستم به تو چیزی بنویسم

دیدم به عزیزان گله کردن هنری نیست

#مهدی_فرجی


درد فراق آمد و عشق از دلم نرفت

ای روزگار سیلی محکمتری بزن !

 #سجاد_سامانى


خشت اول؛ دست معمار دلم لرزیده بود

عشق- این دیوار کج- محو ثریا مانده است

#عباس_کریمی


  • آشنای غریب