الهی به امید تو

همه مطالب از سر دلتنگی خواهد بود

الهی به امید تو

همه مطالب از سر دلتنگی خواهد بود

۲۰ مطلب با موضوع «دلنوشته» ثبت شده است

۲۷
ارديبهشت

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست


نیمه شی است و من در رختخوابم مثلِ عادتِ دیرینۀ روز های گذشته ام ، میخواهم آیة الکرسی را شروع کنم، که باز یاد تو می افتم ؛ یاد شبهایی که قبل از خودم برای آرامشت آیة الکرسی می خواندم، و صبح هایی که برای موفقیتت چه دعاهایی خوانده ام؛ یاد همان شبهای تابستانی که در پشت بام رو به آسمان درازکشیده بودم و از آنجایی که مطمئن بودم پنجره اتاقت باز است ، آیات 79 تا 84 سوره صافات را هم میخواندم تا از گزند نیش حشرات موزی در امان باشی و چون میدانستم اهل نمازی از برایت آیه آخر سوره کهف را میخواندم تا نماز صبحت قضا نشود و هر شب با یاد تو به خواب می رفتم.

هر  آن شبی که دلتنگی ام بی قرارم میکرد از خدا میخواستم و در خواب می دیدمت، چه شبهایی بود ، و من چه امید هایی داشتم.


اما چند وقتیست که حتی  برای خودم هم آن آیات را نمی خوام _ چه برسد به تو  بخوانم _ نه اعتقادم نسبت به خدا کم شده و نه از تو دلسردم ؛ فقط میخواهم فراموشت کنم ، و نمی دانم چقدر در این امر موفق بوده ام.


کاش میتوانستم این حرف ها و برخی حرف هارا که هنوز در گلو مانده  را به دستت برسانم.

اما اینها نوشتم تا ثبت شود و شاید روزی قسمت شد و خواندی

« آخ گئجه لر یاتمامیشام  ، من سنه لای لای دمیشم»

پ ن : این نوشته را سه شب پیش درهمان رخت خواب توسط موبایلم به صورت فایل صوتی ظبط کردم تا فردایش بنویسم از قضا همان روز یکی از بهترین دوستانم(که همسن پدرم بود و حق پدری هم بر گردنم داشتند)  را از دست دادم و سه روز است مشغول مراسمش هستم.


+ بعد از مراسم شام غریبانش ، تنهایی رفتم سر مزارش، حتی دقایقی  بعد از اذان مغرب هم آنجا بودم تا دقایقی از شب اول قبرش را در کنارش باشم.

  • آشنای غریب
۲۱
ارديبهشت

1-ایام نیمه شعبان امسال ، تو اون روزای پر مشغله ،گفتم خدایا سرمو با کارای خیر مشغول کن تا این افکار داغون عشق عاشقی رو کمی فراموش کنم.

دعام گرفت و چنان مشغول شده ام که حتی پدر و مادرمو روزی فقط یکی دو ساعت میبینم و حسابی از شدت کار خسته شده ام(البته دیروز و امروز کمی وقت پیدا کردم)


2- وقتی همین جا قول دادم نیمه شعبان سال بعد رو خوب آذین بندی میکنم، چند روز بعد دلم گرفت، گفتم چرا نگفتم ان شاء الله در ظهور حضرت آذین بندی میکنم؟ چرا ظهورش رو فراموش کردم؟این حرفم یعنی تا سال بعد باور ندارم که آقا ظهور میکنن. :((


خلاصه که از این کوتاه فکری ناراحت بودم.



3-یک آشنا در مورد شیطنت های مدرسه مسابقه گذاشته، من شیطنت های زیادی ندارم

اما چند روز پیش مغازه رو به رویی مون علی آقا اومده بود تو مغازمون و خاطرات دوران دبیرستان ومدرسشو تعریف میکرد، گفت : همیشه همه درسا به غیر از دو سه تا رو تجدید میشدم و هیچ وقت درس نمیخوندم ، درس نخوان به معنای واقعی ، ولی تو شهریور درس میخوند و همشون بالای 17- 18 میشد

گفت روزی پدرم گفت آخه پدرسوخته تو که هوش هواس داری چرا درس نمیخونی تعطیلاتت رو خراب میکنی؟

در جواب پدرش گفته، تعطیلات من با بقیه فرق داره

اونا سه ماه تعطیل اند ؛ ولی من 9 ماه تعطیلات دارم:))))

پدرش باشنیدن این جمله هاج و واج مونده و گفته برو از جلو چشمام گم شو و...

  • آشنای غریب
۱۱
ارديبهشت

به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست


سلام

همین الان از آذین بندی خیابان برا نیمه شعبان اومدم

میدونید کجا؟ همان کوی دلبر ، همان خیابانی که معشوقم آنجاست

تقریبا 200 متر اون طرف تر ، و من در ساعت یک بامداد بالای رواقی از این طرف خیابان به آنطرف کشیده شده ، در حالی نصب گل به رواق  ، با صدای بلند میخواندم


رواق منظر چشم من آشیانه توست

کرم نما و فرود آ که خانه خانۀ توست

به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل

لطیفه‌های عجب زیر دام و دانه توست

تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار

که توسنی چو فلک رام تازیانه توست

سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد

که شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست


امسال به نحو احسن نتونستیم آذین بندی کنیم

انشاءالله سال دیگه عکس میگیرم و میفرستم براتون


این نوشته رو نوشتم تا یادم بماند

  • آشنای غریب
۰۲
ارديبهشت

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست


اول از همه خواهشمندم
اگر متن رو هم نخوندین فایل تصویری رو نگاه کنین ، جالبه به نظرم
ممنونم



دریافت
مدت زمان: 1 دقیقه 59 ثانیه


دوستان قدیمی

یا دوستی های قدیم؟

نمیدانم هرکه چه هست حس میکنم در این کش و قوص زندگی جایش خالیست!

برای مثال هیچ وقت آغوش یک دوست را فراموش نمیکنم.

همانی که در شرف ورود به دورقمی شدن سنّمان بودیم،

روز چهارشنبۀ قریب به بیست سال پیش که من در خانۀ خاله ام بودم  و   او در خانه پدربزرگ ، تلفن زنگ خورد، مارا به خانۀ پدر بزرگ دعوت کردند ؛ منتها این دعوت با دعوت های دیگر متفاوت بود، پدر بزرگ چند روزی بود که در بستر بیماری به سر می برد.

بین راه فقط از پنجره ماشین مناظر بیرون را نگاه میکردم !

با اون سن و سال کم شرایط را درک میکردم و میدانستم حتما خبری شده.

بالاخره رسیدیم خاله از در حیاط وارد خانه شد و من از اون یکی در .

اولین کسی که در به رویم باز کرد همان دوست قدیمی بود، لازم نبود چیزی بگوید ، از چهره اش غم می بارید؛همان پایین ، جلوی ورودی ، بی هوا دستانم را بر گردنش انداختم  و بی مهابا گریستیم.

و من تا عمر دارم آن گریه و آن آغوش را فراموش نمی کنم.

از آن رو ز به بعد پیوند دوستی مان روز به روز محکم تر شد. تاجایی که تا چند ماه پیش هر چند خانه هایمان 8_10  کیلومتری فاصله داشت اما هفته ای چند بار همدیگر را میدیدم. روزی در اوج رفاقتمان اتفاقی افتاد که تا چند ماه از هم کاملا بی اطلاع بودیم و از همدیگر خجالت می کشیدیم. تا اینکه باز روز دیگری اتفاقی با هم روبه روشدیم و دوباره دوستی مان اوج گرفت.
چه شب هایی نخفته ایم و تا طلوع صبح باهم گفتیم خندیدیم. 

هر چند این روز ها به علت مشغله زیاد دیگر مثل سابق همدیگر را ملاقات نمی کنیم.


یا رفیق دوره راهنمایی که فقط همکلاسی بودیم ، اما با ورود به دبیرستان و محیط جدید ، رفاقتمان رفته رفته بیشتر شد،آنقدر بیشتر که از همه اسرار همدیگر مطلع بودیم. رشته تحصیلی متفاوتی داشتیم و همه دوستانمان فکر میکردند باهم نسبت فامیلی داریم که اینقدر همیشه با هم هستیم ، حتی خیلی از مسیربرگشت به خانه را هم با هم بودیم.


چند ماه پیش در اوج روز های غمناکم زنگ زدم بهش  و قرار ملاقات گذاشتیم تا باز کمی  درد و دل کنیم ، بعد دوسال وقتی منو دید گفت فلانی چی کردی با خودت چقدر پیر شدی؟ ماجرای خودمو گفتم و چند ساعتی خیابان گردی کردیم.


دیروز هم همان دوست بهم زنگ زد و خبر فوت پدربزرگ همکلاسی مان را خبر داد.

به مجلس ختمش رفتیم و تا ظهر با هم بودیم .

نمیدانم چه چیز باعث شده تا دیگر این نوع دوستی ها کمرنگ شده؟

  • آشنای غریب
۲۹
فروردين

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

امشبم از اون شبهاست
اول میخواستم از نوشتن منصرف بشم ، ولی باز نتونستم


چند وقت پیش که معشوقه را در جایی دیدم
بعدش حالم خوب نبود 
به قول بعضیا داغان شدم
و همون شب اینو نوشته بودم :

حال عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفته 

نمیدانم بخندم یا بگریم ،نه میتوانم یخندم و نه میتوانم قشنگ گریه کنم 

دستانم لرزش های خفیفی دارند و پاهایم از قدرت افتاده اند 

انگشتان پاهایم سرمای عجیبی دارند 

ولی در عوض گوش هایم سرخ شدند و گرم ِگرم اند

دارم حرارت صورت و لپ هایم را احساس میکنم 

پلک هایم خسته هستند ولی نمیخوابند

چشمانم گویی بهار را بیشتر از هر کس دوست دارند

و برای آمدنش مسیر را آب و جاروب می کنند

زبانم سنگین شده 

جوری که کلمات را به سختی ادا میکنند


این وسط دیگر از قلبم نپرس

که رهایش کرده ام

حتی اون قرصای صورتی ام  رو هم نخوردم 

گفتم : امشب را راحت باش 

ای قلب ، هر جور دوست داری بزن 

امشب مهارت نمیکنم 

نا منظم بزن 

که من امشب نامنظم ترینم


عقلم از همه نا مهربان درآمد 

تا دید اوضاع خرابه گذاشت رفت

دیگر عقلی برایم نمانده که فکر کنم


زبانم لال ، گویی خدا هم مرا جواب کرده

می دانی از کجا میگویم

چون خودش گفته شک کردن در نماز دو و سه رکعتی نماز را باطل میکند ،
و من فکر میکنم  کسی که در نماز دو وسه رکعتی شک کنه تو حساب نیست.

حالا

کسی که سه بار نماز سه رکعتی بخواند
حکمش چیست؟

 

خلاصه امشب سه بار نماز سه رکعتی خواندم

آخرش هم باز نفهمیدم چی شد؟

نازنین یک لحظه در فکرم کمی آرام گیر 

خسته ام بسکه نمازم را از اول خوانده ام

#نوشته شده در 2 بامداد چند وقت پیش



فردا اگه خدا بخواد قراره یه اتفاق خاصی برام بیفته

دعا کنین بتونم از پسش بر بیام

از یکی هم کمک خواستم نمیدونم چرا بی جوابم گذاشت؟ نمیدونم .



و اما دشت های امشب


متن زیبای آقای خطیبی یکی دیگر از دلایل انتشار این مطلب شد
سوال بدون جواب شیخ اجل (درست گفتم؟)

 من چرا دل به تو دادم




چه کسی خواسته تا کار به اینجا برسد
عشق و دیوانگی ما به مدارا برسد

قسمت دشمن انسان نشود روزی که
"دوستت دارم" معشوق به "اما" برسد   *1

#علی_صفری




در شهر عشق رسم وفا نیست، بگذریم
یارای گفتن گله‌ها نیست، بگذریم

دردیست در دلم که دوایش نگاه توست
دردا که درد هست و دوا نیست، بگذریم

گفتی رقیب با من تنها مگر کجاست؟
گفتم رقیب با تو کجا نیست؟ بگذریم.

ابری که می‌گذشت به آهنگ گریه گفت:
دنیا مکان «ماندن» ما نیست، «بگذریم»

هرچند دشمنم شده‌ای دوست دارمت
بر دوستان گلایه روا نیست، بگذریم . .

#سجاد_سامانی



مرا خود با تو چیزی در میان هست

و گر نه روی زیبا در جهان هست


وجودی دارم از مهرت گدازان

وجودم رفت و مهرت همچنان هست


#سعدی



تصنیف همین دو بیت بالا
دریافت
عنوان: مرا خود با تو چیزی در میان هست
حجم: 1.25 مگابایت
توضیحات: تصنیف سالار عقیقی




*1 : شنیدم که گفته دوستم داره
منتها میگه مثل داداشم دوستش دارم:((((
  • آشنای غریب
۲۸
فروردين

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست


دیشب خوابم به پایان خوبی منتهی شد الحمدولله

ولی این دلتنگی دست از سرم برنمیداره ، نمیدونم چیکار کنم
در این میان مابین شما وبلاگی های عزیز هم شهره شدیم رفت

امروز برا هر کسی کامنت نوشتم
یکی گفت انشالله معشوقت برگرده
اون یکی میگه الهی به عشقت برسی
یکی که هر چی نوشتم برام شعر تک بیتی فرستاد
یکی میگفتم کمکی از دستم میاد برات بکنم؟


خلاصه از همه عزیزان کمال تشکر رو دارم 
و جای معشوق خالی که این اوضاع را ببیند( اصلا از شهره شدن خوشش نمی آمد و نمی آید)



اما امشب در وبگردی ها مطلبی خواندم مربود به دی ماه سال گذشته  و چالش 13 دلیل برا زنده ماندن
خیلی دلم سوخت برای صاحب وب .

دعا میکنم از این حالت دربیاد
شاید اون هم منو دعایی کرد.


و اما شعر و تک بیتی های دشت کرده امروز

گهی نالم ، گهی گریَم ، گهی سوزم ، گهی میرم
زمانه بی توأم گر زنده دارد ، اینچنین دارد ...

"سلیم طهرانی"


ﺑﯿﻦ ﻣﺎ ﺧﻠﻖ ﺟﻬﺎﻥ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻭﻓﺎ ﮔﻢ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﮐﺞ ﻧﻬﺎﺩﯼ ﺭﻭﺵ ﻏﺎﻟﺐ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﻋﻘﻞ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺑــــﺮﻭ ﻋﺸﻖ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺁﻣــﺪ
ﻋﺸﻖ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺑﻤﺎﻥ ﺳﺆ ﺗﻔﺎﻫﻢ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ

#فاضل_نظری



چیزی از عشق بلاخیز نمی‌دانستم 
هیچ از این دشمن خونریز نمی‌دانستم
در سرم بود که دوری کنم از آتش عشق 
چه کنم؟ شیوۀ پرهیز نمی‌دانستم
گفتم ای دوست، تو هم گاه به یادم بودی؟ 
گفت من نام تو را نیز نمی‌دانستم *1
بغض را خندۀ مصنوعی من پنهان کرد 
گریه را مصلحت‌آمیز نمی‌دانستم
عشق اگر پنجره‌ای باز نمی کرد به دوست 
مرگ را اینهمه ناچیز نمی‌دانستم
 #سجاد_سامانی



عشق تو رفته ست ای دل پس وفاداری بس است
پاره کن رخت سیاهت را عزاداری بس است

آن قطار حامل معشوق قصدش جانِ توست
بر تنت کن پیرهن دهقان، فداکاری بس است

#روح_اله_عسکری 

*1 واقعا پرسیدم...   :((

پ ن :ماه رجب هم داره تموم میشه 
فردا روز آخره از همتون التماس دعا 
  • آشنای غریب
۲۷
فروردين

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست


بعضی وقتا خوابش رو میبینم و تو واقعیت هم یه نوع دیگه اش اتفاق میافته

دوستی بهم گفت عشق اگه صادقانه باشه ، خوابشم صادقانه هست


امروزم از اون روزا بود


فک کن نزدیکای غروب

یهو گوشیت زنگ بخوره 

و شماره افتاده روصفحه با شمارش اختلاف جزئی داشته باشه
 اونقدر جزئی که فکر کنی خودشه


یاد خوابت بیافتی

یاد گذشته

یاد دعاهایی که کردی

اما این وسط باید یاد اون نافرمانی هایی که به درگاه خدا کردی هم بیافتی

بارها گفتم و میگویم

هر چند استخوان در گلو زندگی میکنم

اما هزاران بار شکر به هزاران دلیل

و یکی هم شاید این مصائب کفّاره گناهانم باشد

خلاصه هر چه که باشد مرا دیوانه می کند

دیوانه ای که کم مانده زنجیر پاره کند

یاد این جمله می افتد (یا رومی رومی ، یا زنگی زنگی)

دیوانه بود دیوانه تر میشود

رو به شعر گفتن میاورد و یادش میافتد که توبه کرده دیگر ننویسد

پس به خواندن اکتفا میکند

و هر شعری که جست و جو میکند بیتی میابد که تا مغز استخوانش احساس میکند


و در آخر در ساعت 2 نصف شب به بیان رو میآورد و چند بیت را به اشتراک میگذارد


مرد برای عاشق شدن

به یک دقیقه نیاز دارد

و برای فراموش کردن

   به چندین قرن

#نزار_قبانی 


به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد


#فاضل_نظری


من گم شده ام هرچه بگردی خبری نیست

جز این دو سه تا شعر که گفتم اثری نیست


یک بار نشستم به تو چیزی بنویسم

دیدم به عزیزان گله کردن هنری نیست

#مهدی_فرجی


درد فراق آمد و عشق از دلم نرفت

ای روزگار سیلی محکمتری بزن !

 #سجاد_سامانى


خشت اول؛ دست معمار دلم لرزیده بود

عشق- این دیوار کج- محو ثریا مانده است

#عباس_کریمی


  • آشنای غریب
۲۳
فروردين

به نام حضرت دوست ،که هر چه داریم از اوست



شهر تبریز معروف شده به شهر بدون گدا

اون هم به برکت چندین موسسه و خیریه ی مردمی به خصوص موسسه مستمندان تبریز است

تو ایام قبل عید همین مستمندان چندین گروه از متکدیان تقلبی که از کشور های دیگری همچون افغانستان آمده بودند رو دستگیر کرد 

خلاصه مردم هم یاد گرفتند به جای پول دادن به متکدیان ، پول هاشون رو به همچین خیریه هایی میسپارند تا به دست مستحق حقیقی برسد


چهارشنبه هفته گذشته حرم علی بن موسی الرضا (ع) در حیاط گوهر شاد بزرگی به من گفت از امام رضا حاجت های بزرگی بخواه ، بعد ایشان رفتند ومن در همون حیاط روبه سوی حرم ایستاده و عرض حاجت میکردم و حال دعای خوبی هم داشتم، کم کم می خواستم سلام بدهم و رفع زحمت ،  که پسر 12 - 13 ساله ای آمد و گفت بابام افتاده زندان و ... خلاصه از من کمک میخواست
همین جور ماندم که آیا چه کنم ؟
کمکش کنم یا نه ؟
ممکنه همین جور داره از همه پول میگیره !

از طرفی هم خودم از آقا میخواستم ، خب اونم داشت از من می خواست.

دستم رو صورتم مانده بود ،

بعد چند لحظه گفتم از امام رضا حاجتت رو بخواه

و طبق عادت شهر خودم دست خالی ردش کردم،

منتها دیگه خجالت کشیدم از امام رضا چیزی بخوام

اشکهام خشک شد

سلامِ خدافظی رو دادم و وارد صحن قدس شدم 

باز یک نوجوان دیگری آمد ، این یکی داشت دعا میفروخت ، و من این یکی را با دل قُرص تر و محکم تر رد کردم

از حرم خارج شدم و میخواستم وارد کوچه بشم

و جوان 30 ساله ای سدّ راهم شد

گفت کارگرم منتها چند روزه کار نیست که انجام بدم

متعجب بودم در عرض کمتر از 10 دقیقه 3 بار ازمن کمک میخواستن

گفتم حتما یه دلیلی داره و  دیگر نتوانستم دست خالی رد کنم و تو دلم گفتم اگر هم تقلبی باشه نوشتم به حساب امام رضا (ع)

منتها بهت زده بودم از این سه نفر و این ماجرا .


حتی تو اتاق دوستم پرسید امشب حالت یجوره،  ماجرا رو بهش گفتم . اونم گفت عجیبه واقعا !


حتی از محبوبه (گاه نوشت های من ) هم در مورد تکدی گری در شهر مشهد پرسیدم


ولی نتونستم تو اتاق دوام بیارم

راستش این سومی باری بود که برای عرض یک حاجت راهی شهر مشهد شده بودم

نصف شب برگشتم حرم و با دلی شکسته 

عرض کردم یا امام رضا من کجا و شما ها کجا؟

من سومی باری که ازم کمک خواستن نتونستم دست خالی رد کنم

حالا من در سه ساله که برای سومین بار به مشهد اومدم و ازتون یه حاجتی رو می خواهم.

شما با آن بزرگواری هایتان اصلا ممکنه که منو دست خالی برگردونین؟

اصلا از تبریز که مقدمه سفر رو میریختم، همچین فککری میکردم که این دفعه سومه ها

اگر باز هم حاجت نگرفتی ، باید دنبال مشکل بگردی و ببینی اشکال کارت کجاست؟



درسته که تا به این لحظه حاجتم را نگرفته ام

حتی نشانه ای هم ندیده ام، اما

هنوز امیدم از امام رضا قطع نشده

آقا جان من هنوز منتظرم

منتظر نگاهی از گوشه چشمتان


#التماس دعا
دلم هوای حرم کرده

  • آشنای غریب
۱۵
فروردين

به نام حضرت دوست ،که هر چه داریم از اوست


سلام


دیروز ظهر هرچه تلاش کردم از حیاط مسجد گوهرشاد مطلبی ارسال کنم 

ضعیفی اینترنت مانع شد.


عصر از هتل راهی حرم شدم و توراه با آقا درد و دل میکردم 

این سومین باریستکه برای عرض یک حاجت میآیم .

بعد این بیت به ذهنم خطور کرد :

نومیدی و درگاه تو بی سابقه باشد 

هر کار زتو آید و این کار نیاید


گشتم همه جا بر در و دیوار حریمت 

جایی ننوشتند گنه کار نیاید 


وارد صحن گوهر شاد شدم نمازم رو خوندم و تا در ها باز نشده زود رفتم داخل،بعد زیارت مختصر، آشنایی رو دیدم که توسط ایشان با خدام باصفایی به نام حاج علی اکبر منیری آشنا شدم .

وصف حال آقای منیری بماند، اماهمین قدر بس ، فردیست که افتخاری هر روز از نماز صبح تا عصر در حرم خدمت میکند 

یکی از وظایفش باز بسته کردن درب سمت پایین پا در رواق پیش روست


بعد کمی صحبت با آقای منیری به اون آشنا فرمود:

بیا بریم جایی براتان خدمت کنم 

وآشنای منم گفت ساعت 8قرار دارم 

اگر بیایم دیر میکنم و خلاف وعده میکنم

 

به جای من این دوتا رو ببر (خطاب به من و یه آشنای دیگر)

گفت پس بیایید 

از خوشحالی نمی دانستم چه کنم 

وهنوز نمی دانستم قراره کجا برویم 


ایشان جلو افتاد و ما هم پشت سرش 

هر چند قدمی بر میداشت و بعد سلام دعاهایی میکرد 

چند باری هم شنیدم شکر میکرد و گفت 

 الهی شکر که امروزم توفیق یافتم در درگاه علی بن موسی الرضا باشم .

بعد اشک میریخت و دوباره راهی میشد 

در راه چند مورد از کرامات حضرت رو گفت .

تا رسیدیم صحن جامع رضوی و باب الهادی 

رفتیم بالا جایی که همشون خدمه بودن 

گفت بشینید برامون چایی مخصوصی آورد که زرد رنگ بود یکی از خدمه جوان برامون از اون کیک ها آورد 

بعد یکی دیگر هم حاج آقا منیری داد گفت اینم سهم من 

کمی حرف زدیم و باز کرامات حضرت رضا میگفت و منم اشکهام جاری بود 

دوستم ایشان را از قبل تر ها میشناخت  و بیشتر با ایشون صحبت میکرد 

موقع خداحافظی گفت صبر کنین 

اشاره به من کرد و گفت بزار برا این دوستم نمک هم بدم

یه ظرفی آورد و دست کرد داخلش و یه مشت نمک های بسته بندی شده داد بهم . داشتم به درد دل های بین راه هتل و حرم فکر میکردم.و بسیار امیدوار که آقا حاجتم رو داده ان شاء الله 

بعد خدافظی دوباره برگشتم حرم 

منتها با حال و هوای دیگری 

جای همتون خالی 

بعدشم دعای توسل و ...


که فرازی از دعای توسل رو براتون میفرستمالتماس دعا

  • آشنای غریب
۰۶
فروردين

به نام حضرت دوست، که هرچه داریم از اوست


سلام 

با عنایت پروردگار 

و دعای شما چند تن از دوستان ،

در دو سه روز آینده سفری برایم جور شد ،

که آرزویش را می کردم


خلاصه اگه زبانم لال :D
هواپیمایی سقوط کرد یا قطاری از ریل خارج شد و اتوبوسی چپ کرد و ماشینی تصادف کرد که من در متن این حوادث بودم و از جمعتون رفتم ، حلالم کنید.


مخصوصا اونایی که با رفتار و حرفام ناراحتشون کردم.



چند پیش نویس میخوام حاضر کنم رو سربرگشون هم نوشتم از پیش نوشته شده ، تا اگه مُردم چراغ این وبلاگ برا چند روزم که شده روشن بمونه

اگر هم نمردم پیش نویس ها رو پاک میکنم.


وصیت ها 

بعد مرگم لباس سیاه نپوشید

هرکسی کار خیری داره به خاطر من به تعویق نندازه

اون کسانی که منو میشناسن دوست دارم همون جور مخفی بمونم خواهشا راز هامو فاش نکنین!«حالا نیای کامنتی بزاری که همه بدونن شما منو میشناسی»


شاید ، شاید طرف مقابل ناراحت بشه

دوست ندارم اون ناراحت بشه و روحم اذیت بشه

تا میتونین برام دعا کنین.

#التماس_دعا

  • آشنای غریب