الهی به امید تو

همه مطالب از سر دلتنگی خواهد بود

الهی به امید تو

همه مطالب از سر دلتنگی خواهد بود

۳۱ مطلب با موضوع «دلنوشته» ثبت شده است

۲۹
مهر

به نام خدا

 
سلام
از نظر دوستام ، من یه شخصیت خاصی دارم 
نمیگم خوب یا بد ، فقط متفاوت 
مثلا یه روز یه دوستی اعتراف کرد که اصلا باورم نمیشد تو هم عاشق بشی!
اصلا بهت نمیاد
 
همین الان تو جمعی بودم که آماده سفر کربلا میشدن
و من بنا به دلایلی نمیتونم برم
چند سال پیش که به آرزوم رسیدم تو حرم بودم ، تحت قُبّه حرم ، همون گوشه ی دِنج دنیا ،که بنا به فرموده پیامبر به جابر بن عبد الله انصاری دعا حتما قبول میشه 
آرزو کردم گفتم یا حسین من از شما فقط اینو میخوام دفعه بعدی که مشرف میشم ، آدم بشم و بیام
من میدونم که از شما سفر کربلا خواهم خواست ، اما تا آدم نشدم قسمتم نکن.
 
همین الان به دوستم که گفتم ، گفت : دیدی تو یجوری هستی، آخه اون چه دعاییه که کردی!
نمیدونم ولی الان خیلی دلتنگ حرمم
 
نمیگم زیارت اربعین چنین و چنان هست
حتی ندیدم روایتی که به زیارت اربعین دعوت کند الا یکی از امام حسن عسکری 
و این زیارت اربعین رو یجورایی سیاسی میدونم(شاید بازم بگین خاص ام)
 
ولی همین الان بد جور دلتنگ کربلا هستم
 
این کلیپ رو آماده کردم . نگاه کنین برا اونایی هم که عاشق کربلا هستن اگه دوست داشتین معرفی کنین
 
خوره ای آمده بر جانم و هر دم گوید
تو اگر پَست نبودی ، حَرَمَت می بردند ...
 
 
 


دریافت
مدت زمان: 2 دقیقه 45 ثانیه
تدوین و تصویر گذاری توسط خودم

 
دل تنگم سفر کرب و بلا می خواهد
آستان بوسیِ شاه شهدا می خواهد
 
روز و شب از غم دوری حسین بیمارم
جرم بیمار چه باشد که دوا می خواهد
 
التماس دعا
  • آشنای غریب
۲۲
مهر
به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست

باز هم سلام
کلمات زیادی اطراف سرم پرسه میزنند؛ فقط یکی رو میخوان که جمع و به جمله تبدیلشون کنه. شاید اگه یکَم مهارت به خرج بِدن حتی میشه یه غزل هم ازشون در بیاد. واین حالِ امروز و دیروزم نیست ، احوال این چند روزِ اَخیره . 
منتها ؛  هوا که بارونی میشه حرکت کلمات اطراف سر زیاد میشن. اونقدر زیاد که مجبوری خودت یکی یکی بچینی و بیاری رو کاغذ. بلکه یِکَم آروم تر شوی.
-امروز هوا بارونیه ؛ درسته که بارون از جنس آبه ، ولی به نظرم عملکرد کاملا عکسی داره. آب ، هر چیزی رو با خودش میشوره میبره پایین تر. اما ، امان از بارون ، بارون هر چی تو دلته میاره تو مغزت. شده حتی از کفِ پات هم میگیره و میاره بالا.
مثل حال همین الان من.
اما ای مخاطب من؛ من شاملو نیستم که نامه هایم بعد از چند سال باز هم خواهان داشته باشن. من حتی نویسنده هم نبودم و نیستم. و همین چند نفری هم مطالبم رو می خوانند و نظر میدهند آن هم از توست . از آتشی است که تو در دلم نهاده ای ، آن آتشی که هر بار خواستم خاموشش کنم ، بیشتر و بیشتر شعله ور شد.
این چند روز اخیر ، باز آتشَت سراسر وجودم را گرفته و باران امروزم نه تنها خاموشش نکرد بلکه مثل کاتالیزر شعله ورش کرد.
زبانه های آتش مغزم را تحت الشعاع قرار داده و کم کم  حواسم را هم می سوزانند. این چند روز اخیر به قدری حواس پرت شده ام که اطرافیانم خسته شده اند.
در مغازه آن قدر جنس اشتباهی تحویل مشتری داده ام که ، نه تنها صاحب مغازه و مشتری ها ، خودم هم دیگر خسته شده ام.
هنوز کلمات زیادی  رو هوا ماندند . و من توانستم اینها را برایت بچینم. 97/7/21

شعر عنوان از حافظ

دیر است که دلدار پیامی نفرستاد
ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد

ادامه اش رو میتونین خودتون بیابید
  • آشنای غریب
۱۳
مهر

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست


سلام

سلامی مثل قدیما

اینبار میخوام نوشته ام برا تو باشه

مثل قدیما

چند روزه فکرم مشغوله که چرا اینقدر درگیرم

این چه بیماریست که دچارم

از روزی که پیامی نفرستادی چند سالی میگذره،درسته ؟ اما من هنوز هر روز صندوق پیامها رو چک میکنم.

هر صبح که بتوانم و هر روزی که از کار برمیگردم خانه، هر چند که کار داشته باشم، هر چند که مهمون تو خونه باشه اولین کارم شده چک کردن صندوق پیامها. تازه به چشمانم هم اعتماد ندارم، چند بار هم رفرش میزنم تا مطمئن شوم...

اما مثل چند هزارمین دفعه صندوق را خالی میبینم...

بعد میرم سراغ پروفایلت، اینکه امروز آخرین بار کِی آنلاین بودی؟

اصلا اومدی تلگرام یا نه؟

اگه نیومده باشی نگرانت میشم ، باور کن.


آره خودمم میدونم مریضم 

اگه یادت باشه یه بارم دکتر بهم گفته



روزی را به یاد می آورم که وقتی در جایی خواندم  "عشق یکطرفه ای وجود ندارد ، عشق اگر واقعی باشه حتما معشوق هم عاشق را دوست میدارد"
 اونروز دلم خون شده بود ، با خودم میگفتم یعنی این سالها من خودمو قول زدم؟ یا من بیمارم؟


سعی کردم فراموشت کنم و بر این سعی همچنان استوارم، اما وقتی کسی از تو بد میگوید دلم میگیرد.

باز 5-6 سال قبل را به یاد می آورم روزی خواهرم از تو چیزی گفت که باعث شد چندین روز و چندین بار خودم در مورد حرفش تحقیق کنم. آن هم تحقیق میدانی. آره خودمم میدونم مریضم.

اما !

اینکه پدر و مادرم هم تو را دوست دارند دنیایی برایم ارزش دارد.

اینکه وقتی خاله ام تو را در کوچه می بیند و به مادرم میگوید فکر عروس نباش من برایت پیدا کرده ام، قلبم باز به دور تند می افتد.


امروز هفتمین روز است که باز دلم در جای خود بند نیست. گاهی خواب هایی میبینم که به حقیقت می پیوندند اما گاهی نه.

روزی ماجرای خوابم را به رفیقی گفتم .او که ماجری ما خبر داشت گفت : نترس عادیه ، استادمون گفته اگه کسی واقعا دلبسته بشه خواب های حقیقی هم می بینه.

حال نمیدانم حرف کدام را باور کنم. نوشته ای که خوانده ام یا خواب هایی که میبینم .

 خوشبینانه ترین حالت اینه که هر دو صحیح باشه اونوقت یعنی تو هم منو دوست داری؟!؟ . (آره میدونم مریضم)


مرا خود با تو چیزی در میان هست

و گر نه روی زیبا در جهان هست


وجودی دارم از مهرت گدازان

وجودم رفت 

 مهرت 

همچنان هست! 

و...

#سعدی

  • آشنای غریب
۲۷
مرداد

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست


اقلیم آب و هوای شهرمون یه جوریه که زمستونا که خیلی سرده ، تابستوناش هم روزا خیلی گرمه ولی برخی شبها هوا خنک تر میشه و مطلوب تر. مخصوصا برا خونه هایی که از دو طرف شمال و جنوب به فضای آزاد دسترسی داشته باشن.

طی 5-6 دفعه ای که خونمون رو عوض کردیم به غیر از یه مورد ، همیشه خونمون از یه طرف پنجره داشت. و این باعث میشد اتاق خوابهامون پنجره ای رو به فضای آزاد نداشت. و ما مجبور میشدیم تابستونا رختخوابمون رو از اتاق خوابها برداریم و بریم حیاط ، پشت بوم و یا جلو پنجره .

خونه اولمون حیاط بزرگی داشت ، خیلی بزرگ .پدرم یه تخت دونفره و یه تک نفره رو کنار هم چیده بود و شبها خانواده چهارتاییمون تو حیاط و رو تخت میخوابیدیم. 5-6 سال بیشتر نداشتم.

باد وقتی درختانِ تبریزیِ سر به آسمون کشیده را تکان میداد صدای عجیبی می اومد .همیشه فکر میکردم پشت درخت الو که اون طرف ما قرار داشت کسی نگاهم میکنه و می ترسیدم. مخصوصا شبهایی که همه خوابشان برده بود و من هنوز بیدار بودم ؛ لحاف رو روی سرم میکشیدم و خودم رو به مادرم می چسباندم.

سالها گذشت دو سه بار خونمون رو عوض کردیم، ولی من باز وقتایی که با مادرم  میخوابیدم آرامش بیشتری داشتم.
یه مدت بعد تو یه خونه دیگه شبها میرفتیم پشت بوم .
بیست و چند سالم بود. و من باز بامادرم میخوابیدم . رو به آسمون میخوابیدیم و ماه و ستاره ها رو نگاه میکردیم . گاهی هم شهاب سنگ میدیدم.

یادمه تو یکی از اون شبها به مادرم گفتم : مامان منو دعا کن!
پرسید چرا مگه چی شده ؟
گفتم هیچی امروز یه گوه گنده تر از دهنم خوردم.:))
دیگه چیزی نگفت.

و من فرداش بزرگترش رو خوردم :)))
چه روزا و چه شبهایی بود...


چند شب پیش با مادرم دوتایی اونقدر گفتیم و یواشکی خندیدیم که نگو ، یه لحظه دیدم مادرم اونقدر خندیده که از چشماش اشک میاد.
 خیلی خوشحال شدم حتی می خواستم از شدت خوشحالی گریه کنم.
تو دلم گفتم خدایا : مادرم رو برامون نگه دار هاااااااااا
من هنوز آرزو ها دارم ، من هنوز با مادرم می خوابم هااااا.


مادربزرگم بچه های زیادی داشت ، آخریش که داییم بود ، بعد از همه ازدواج کرد، مادربزرگم همیشه میگفت : اگه فرزند این پسرم رو هم ببینم ؛ دیگه آرزویی بر دلم نمی مونه
تا اینکه دختر داییم به دنیا اومد و سی روز بعد ، روز پاتختی اون یکی نوه اش ، آرزو های مادربزرگ تمام شد. از دنیا رفت.

برا همینه گاهی به سرم میزنه و میگم کاش برخی از آرزوهای مادرم به دل بمونه.


  • آشنای غریب
۲۲
مرداد

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست



اتفاق اون روز برنامه خندوانه و استند آپ عجیب وحید رحیمیان ، که نیمه کاره رها کرد  و گفت تمام شد ، ذهنم را به چالش کشید.


  چالش پیش بینی از آینده؛

کی میدونه یک ساعت بعد کجاست؟ 


روز اول خنداننده شو با قاطعیت گفتم رضا نظری تا فینال پیش میره، اما دور دوم مستقیم حذف شد ، حتی به اجرای شانس هم نرفت.

یا مثلا تا روز سوم فکر میکردم همه افراد فرهاد آئیش حذف میشن . و فرهاد آییش بدون یار اجباری رو صندلی میشینه و استنداپ بقیه رو نگاه میکنه.

یا مثلا آیت بی غم ، انتظار نداشتم تا این مرحله بالا بیاد و سه روز پیش چنان اجرایی داشته باشه.

از خندوانه که بگذریم ، یاد جام جهانی اخیر میافتم ، شگفتیِ نبود ایتالیا و هلند جای خود ، طبق رسم دیرین چند روز مانده به شروع جام ، بادوستام اسم چهار تیم رو که فکر میکنیم تا آخر جام خواهند ماند رو پیش بینی میکنیم.امسال اولین تیمی که تقریبا همه مون نوشتیم ، تیم ملی آلمان بود که حتی نتونست از گروه خود بالا بیاد.


یا مثلا گاهی چند دقیقه ای ختم به مهمانی چند ساعته میشود. همین چند وقت پیش سر راه رفتم کسی را ببینم؛ شب را هم در  خانه شان ماندنی شدم :))


گاهی اتفاقات طوری رقم میخورند که اصلا انتظارش رو نداریم.

و با میل و اراده ما هم تغییر نمیکنند ،تازه هرچه تلاش میکنیم عوض کنیم ؛ کاری ازمون ساخته نیست.

خلاصه  نمیدانم اسمش تقدیر است یا شانس و یا چیز دیگری ، اما هر چه که باشد امیدوارم آینده ی همه مون ختم به خیر شود.

الهی آمین (الهی آمین رو خودم نوشتم دیگه نیایین تو کامنت ها آمین بگین ها ، یه مطلب جدید بگین :)))



و اما یه روایت:

شنیده ام روزی حضرت موسی به طور سینا میرفت ، یکی از صحابه او را دید و گفت : یا موسی من زندگانی سختی دارم از خدا بخواه تا گشایشی در کارهایم صورت گیرد.

موسی به طور رفت و بعد مناجات سخن صحابه را به خدا گفت،خدا به موسی پاسخ داد : موسی به لوح پرونده اش نگاه کردیم ،تقدیر برای او چنان نوشته شوده که تا آخر عمر در تنگنا زندگی کند.

موسی برگشت و جواب خدا را به او گفت، صحابه همان لحظه گفت ای موسی ، من خدایی را می پرستم که لوح و قلم در دست اوست ، و اگر بخواهد میتواند مقدرات را تغییر دهد.

از جانب خدا به موسی خطاب شد ، با اینکه تقدیر بر آن بود که در سختی زندگی کند اما از سخن او خوشم آمد و مقدرات او را تغییر دادیم

  • آشنای غریب
۱۵
مرداد

به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست


آیا شنیده اید ماجرای موی پریشان یار و باد  وزان را ! 

یا این بیت میثم را 

باد وقتی می وزد از لای موی درهمت

ابر سرگردانم و در خویش، ساکن نیستم.

و یا این مصرع حضرت حافظ

زلف بر باد مده نا ندهی بر بادم 

و چند شعر دیگر...

 اما امروز من میخواهم ماجرای دیگری بگویم

ماجرای آن زمانی که باد ، داشت با چادرت بازی میکرد و چادرت با دل ضعیف من !


شاید وقتی باد چادرت را پریشان می کرد

و تو دستانت را نذر مرتب کردنش می کردی

خدا ، آن بالا به فرشتگانش فخر میفروخت و می گفت :

نگاه کنید ...
این دختر همان آدمیست که می گفتم بر او سجده کنید.



دل من عکس همه ، بسته به گیسوی تو نیست

در تب و تاب به آن چرخش ابروی تو نیست


همه در فکر شکار لب و چشم و نظـرند

نظـر من به دو چشمان چو آهوی تو نیست


دل من بند همین چادر مشکین شد و بس

سرّ من خالِ لب و عشوه هندوی تو نیست


عسلم ! حُجب و حَیایت به جهان می ارزد !

دلبری که فقط آرایش این روی تو نیست


چادرت شعبده ای کرد و دلم عاشق شد

هیچ سحری به توانایی جادوی تو نیست


پ ن : شاید این آخرین پستم باشد
اول حلالم کنید و دوم هم دعایم کنید.


  • آشنای غریب
۱۵
مرداد

به نام حضرت دوست ، که هر چه داریم از اوست



فرصت استثنایی زیارت امام رضا (علیه‌السلام)

امروز روز یک فرصت استثنایی است ،یک بار عام است برای شرف یابی خدمت شاه خراسان ، هر گوشه عالم باشیم ، چه در مشهد الرضا باشیم چه در دورترین نقطه این کره خاکی ، یک سلام که بدهیم جواب می شنویم ...


بله امروز روز زیارتی مخصوص آقا امام رضا علیه السلام است ، روز بیست و سوم ذی القعده ، روز بسیار شریفی است، و زیارت آن حضرت از دور و نزدیک سنت است.


در این فرصت استثنایی علاوه بر اینکه می توانیم عقده دل بگشاییم از همه دردها و رنج ها و دلتنگی هایمان بگوییم ، دریا دریا ثواب و عنایت نیز می توانیم به دست بیاوریم.


خوشا به حال آنان که در این روز شریف مهمان حرم ملکوتی آقا امام رضا علیه السلام هستند و خوشا به حال ما که در این روز بزرگ زنده ایم و نفس می کشیم و فرصت این را داریم که امام عزیزمان را زیارت کنیم ، در این روز فاصله ، معنایی ندارد همه ما هر کجا که هستیم ابراز ارادتمان به محضر ایشان خواهد رسید و امیدواریم که عنایت ایشان هم به ما برسد و در درگاه ربوبی پروردگارمان واسطه عرض حاجات ما شوند .

التماس دعا




 پ ن :اومده بودم یه مطلب دیگری ارسال کنم
اصلا نمیدونم چطور شد که این روز یادم افتاد و کلا عوض شد

  • آشنای غریب
۱۲
مرداد

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست


نوشته نوشین زرگری رو همین الان خوندم 

خیلی ناراحتم کرد

نمیدونم چرا منتشر میکنم ، شاید برا همدردی


وقتی در خبرها خواندم پسربچه‌ای دوازده ساله در آبادان خودکشی کرده عصبانی شدم. وقتی خواندم  علت خودکشی‌اش این بوده که مادرش برای پرداخت اجاره‌خانه، موبایل و دوچرخه‌اش را فروخته به غایت غمگین شدم. وقتی خواندم نوع خودکشی‌اش را حلق‌آویز کردن انتخاب کرده خون در رگ‌هایم یخ بست. وقتی به او که هرگز ندیدم‌اش فکر کردم که وقتی دوچرخه‌اش را از دست رفته دیده، به طناب دار فکر کرده و اصلا نخواسته که باشد، به مرز جنون رسیدم. سعی کردم به او فکر نکنم، به دوازده سالگی معصوم‌اش و پیوند زندگی عزیزش به دوچرخه‌اش که لابد با آن بین بچه‌ها ویراژ می‌داده، و خواستم از او بنویسم، خواستم، سعی کردم، تلاش کردم احساسات‌ام را کنار بگذارم و با قیمت دلار و سکه عیار زندگی‌اش را منطقی بسنجم و با عقل و کلمات نقد او را بنویسم، نشد، نتوانستم. احساسات‌ام، خشم‌ام و غم‌ام در کفه سنگین ترازو است و می‌گویم از ایرانی که با خودکشی تو کودک عزیز، برای اجاره‌خانه، برای ناپدید شدن دوچرخه از زندگی‌ات،‌ عزادار 

شد.


#نوشین_زرگری

  • آشنای غریب
۲۲
تیر
به نام حضرت دوست ، که هرچه داریم از اوست

سلام
بعد مدتها الان وقت پیدا کردم و تونستم بیام به وبلاگ
هر چند در این مدت هر ازگاهی میومدم و سری میزدم
خلاصه عذرم را بپذیرید اگر نتونستم باهاتون همراهی کنم

در این چند روز چنان سرم مشغول بود که بعضا ساعت 12 یا 1 بامداد به خونه میرسیدم 
و این همون اجابت دعایم در نیمه شعبان امسال بود .

اما در این میان ، و در این اوضاع نابسامان اقتصادی یاد معشوق هم افتاده بودم
خنده داره ! مگه نه؟
یکی نوشته بود نون پنیر و خیار و گوجه (که ما بهش پرچم میگفتیم)
برا یه وعده غذایی یه نفر میشه 3000 تومن برا سه وعده میشه 9000 تومن حالا اگه خانواده 4 نفری بود میشه 36000 تومن  و در ماه میشه 1080000 تومن
یعنی یکی از ساده ترین خوراکی ها برا خانواده 4 نفری در ماه بالای یک میلیون خرج داره 

حالا بقیه مخارج بماند ...
من از مفصل این نکته مجملی گفتم. تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل*فک کنم از عمان سامانیست


اما خدا تو قرآنش میگه : ما شمارا زوج آفریدیم.
تازه یه جای دیگه گفته : ما زنان را برای شما مایه آرامش آفریدیم ...

حالا با این اوضاع ، که انگار قراره از مهر ماه تحریم ها باز هم شدت پیدا کنه ، به نظرتون پی گیر مایه آرامش بودن کار درستیه؟ من نمیدونم شما بگین !

هفته پیش 15 تیر روز جهانی بوسه بود
در خلوت خودم یکی دو مصرع اومد به ذهنم
«ببوسه بر آن زد » یا این یکی « به تیری دو نشان زد»
از دومی بیشتر خوشم اومد گفتم خواستم شعری بگم و ازش استفاده کنم 
که مطلع شعر خیلی زود به ذهنم رسید .
منتها امان از تلگرام ، دوست قدیمیم (جواد) چند پیام برام فرستاد
و من مشغول شدم و دیگر ذوق شعریم رفت 
تا اینکه امروز تو مغازه بی کار بودم 
چند بیتی نوشتم که صاحب مغازه و مشتری اومد بازم ناقص موند.
اما ، الان می خوام منتشرش کنم. و شاید دیگر ادامه ندادم
 

من شهره به عشق تو در اقوام و زبانزد
هی مادرم از شهره شدن زخم زبان زد

در روز ازل چشم به دنیا که گشودی
خون تو به رگهای وجودم جریان زد

«ای شاخه گل روز ملاقات ندیدی»*1
این قلب مریضم به چه نحوی ضربان زد

هر بار که رفتی تپش قلب گرفتم 
طوری ضربان داشت که وصفش نتوان زد

«ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار»*2
با قلب مریضم نتوانم که فغان زد

آیا شده هی بغض کنی - حرف نگویی
سخت است اگر حرف دلت را نتوان زد

...

پ ن : امید به آینده داره خیلی کم رنگ میشه و ...
پ ن 2:  *1 از احسان افشاری و *2 از فاضل نظری 
پ ن 3: یادم رفته بود بگم، جا داره از کسی که مثل یه استاد راهنمایی ام میکند تشکر کنم.
  • آشنای غریب
۳۰
خرداد

به نام حضرت دوست ، که هرآنچه دارم از اوست


1 - از روز اعلام نتایج توسط آقاگل

هروقت خواستم این خبر رو منتشر کنم هربار یه مشکلی پیش اومد ، نمی تونستم.

بله دوستان ، با مراجعه به این وبلاگ و مشاهده آراء متوجه می شوید که من ، فقط با تجربه چند ماهه در زمینه وبلاگ نویسی ،بین اون همه افراد باسابقه در مسابقه داستان نویسی ؛ نفر دوم شدم . واین جای بسی امید برای بنده است .

منتها

منتها نفر دوم از آخر :)))



2 - یه سوال :

چرا بزرگتر ها  (خانواده ها) خیال میکنند که اگر معشوق را نبینم فراموشش میکنم؟

درسته چیزی به من نمیگن ، اما چرا رفتارهای عجیب و غریب میکنن؟

مگه من با چشم عاشق شده ام که نبینم و فراموشش کنم.

من اورا با دلم دوست دارم و اگه قراره فراموشش کنم باید از دلم بیرون کنم یا کنند! مگه نه؟

  • آشنای غریب