الهی به امید تو

همه مطالب از سر دلتنگی خواهد بود

الهی به امید تو

همه مطالب از سر دلتنگی خواهد بود

۲۷ مطلب با موضوع «عاشقی» ثبت شده است

۲۷
دی

به نام حضرت دوست ؛ که هر چه داریم از اوست

دیشب حدود ساعت یک و سی دقیقه بامداد ، طی دلتنگی زیاد و گشت و گذار لا به لای غزلیات حافظ و آواز های دلنشین استاد شجریان، به این غزل حافظ برخوردم.

از صبح چندین بار خواندمش ولی باز سیر نشدم.

این شما و این غزل کامل حافظ:

دارم امید عاطفتی از جناب دوست
کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست

دانم که بگذرد ز سر جرم من که او
گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست

چندان گریستیم که هر کس که برگذشت
در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست


هیچ است آن دهان و نبینم از او نشان
موی است آن میان و ندانم که آن چه موست


دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت
از دیده‌ام که دم به دمش کار شست و شوست


بی گفت و گوی زلف تو دل را همی‌کشد
با زلف دلکش تو که را روی گفت و گوست


عمریست تا ز زلف تو بویی شنیده‌ام
زان بوی در مشام دل من هنوز بوست


حافظ بد است حال پریشان تو ولی

بر بوی زلف یار پریشانیت نکوست


دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت

دارم عجب زِ نقش خیالش که چون نرفت 

پ ن 1: اگه ریا نشه خط خودمه، از این بیت بسیار خوشم اومده بود صبح سرِ کار، بیکار بودم نوشتم. (بدون هیچ پیش زمینه ای و کپی از جایی)
پ ن 2: وقتی ارسال نظر فقط به صورت خصوصی هست ؛ هم پیام های خوبی دریافت میکنم . و هم میدونم که واقعا براتون ارزش خوندن داشت . بهم امیدواری میده.

  • آشنای غریب
۲۱
دی

به نام حضرت دوست ، که هرچه داریم از اوست



و همان طور که دردم به خودم مربوط است،

شیطنت های دلم هم به خودم مربوط است


گله کم کن که چرا از همه ی شهر تو را …

«آرزویم» که مسلّم به خودم مربوط است !


گفته بودند که عشق است و غمش سوزان است

برود غم به جهنّم! به خودم مربوط است


دوست دارم که ازین بغض بمیرم اما

پیشت هرگز نزنم دم، به خودم مربوط است


می نشینم شب و در فکر تو تا اول صبح

می چکم خاطره، نم نم، به خودم مربوط است


اینکه بعد از تو چه با زندگی ام خواهم کرد،

-دار، رگ، پنجره یا سم- به خودم مربوط است


دوستت دارم و این دست خودم نیست ولی

بهتر آن است بگویم به خودم مربوط است


دوستت دارم، بی آنکه بپرسم که: تو چه؟

عاشقی کردن مبهم! به خودم مربوط است !


این مهم نیست تو و بقیه چه می اندیشید

دوستت دارم و آن هم به خودم مربوط است …


پ ن : نفسم میگیرد در هوایی که...

التماس دعا

  • آشنای غریب
۰۱
دی
به نام حضرت دوست .که هرچه دارم از اوست
سلام
یلدای امسال به یادماندنی ترین یلدای عمرم بود.
کاش دیشب چند ساعت از بقیه شبها بیشتر بود .هر چه از خواب خود کاستم .باز وقت کم آوردم .از اولین دقایق شب هم وقت کم میاوردم.حتی شاهد هم دارم :)))
وقتی بلند ترین شب سال ،کنار بهترین ها باشی؛وقت کم میاری و بالعکس ،اگر کوتاه ترین شب سال رو بد بگذرونی کلی زمان اظافه داری.
 از همین جا و از همین الان آرزو میکنم سال بعد با بهترین عزیزانم در بهترینِ مکان ها باشم.

  • آشنای غریب
۲۹
آذر

به نام حضرت دوست ، که هرچه داریم از اوست

سلام 

جائی که نشستم ،روبه رویم تابلو کوچکیست که نوشته دار السرور.

درست بالی سرم نوشته شده دار الذکر.کمی رو به رو تر نوشته شده دارالسعاده، سمت چپم نوشته دارالسلام،و سمت چپ تر نوشته دار الحفاظ و ...

جلو تر از دار الحفاظ جاییست که تا هشت روز پیش اصلا فکر نمی کردم به این زودی نصیبم شود .


+ختم چهل روزه ی زیارت عاشورا که گرفته بودم.دقیقا چهلمین روز زیارت امام رضا ع نصیبم شد .


++ دیشب فکر کردم امام حسین به جای حاجتم زیارت بهم داده.

بعدا به ذهنم خطور کرد که نکنه امام حسین حواله کرده تا از امام رضا بگیرم. ان شاء الله


+++ همگی در یادید مخصوصا مخصوص ها 

  • آشنای غریب
۱۵
آذر

به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست


سلام

"سوماخبالان دا سو داشیه جاغام" چیست؟

ما ترکها یه اصطلاحی داریم به نام (سوماخبالان دا سو داشیماخ) یعنی تو آب کش آب حمل کردن و کنایه است از  با جان و دل کار کردن 

بچه تر که بودم وقتی به بزرگترهای فامیل تو کارای سخت مثل اسباب کشی منزل و ... کمک میکردیم و  از جان و دل کار می کردیم ، اونا هم میگفتن عیب نداره ان شاء الله عوضش منم تو عروسیت (سوماخ بالان دا سو داشیه جاغام) با آبکش آب حمل میکنم. که معمولا یکی دیگه میگفت بگو آلوچه حمل میکنم و دیگری میگفت شاید مراسم عروسی تابستون نبود و افتاد زمستون ؛ بگو میوه حمل میکنم (منظور تو همون آبکش بود) و از این حرفا 

که ما رو  یجورایی خر میکردند :)) و تا میتونستن اَزَمون کار میکشیدن :))


حالا به هم نسل های خودم فکر میکنم، 90 درصدشون هنوز مجردن و 70 درصدشون اصلا از فکر ازدواج افتادن.

یکی نیست به همون بزرگتر ها بگه حمل آب با آبکش ؛ پیش کش .

بیایید یه کاری کنیم که ازدواج آسان صورت بگیره . با جهیزیه معمولی و خونه معمولی و مهریه معمولی و .... هر چی که مانع هست.




داریم میریم مهمونی، پلیورَم رو پوشیدم ، پیرهنم از زیر کمی جمع شد (طبق همیشه) به خواهرم میگم این خط رو برطرف کن (مثل همیشه) اونم میگه عجب حساسی تو ، بهش فکر نکن

نمیدونم من اینجوریم دیگه نمیتونم ، اون یه تیکه چروک ناراحتم میکنه ،

حالا تو فکر کن ، این سنگینی ای که چند ساله هر روز تو قلبم احساس میکنم چجور تحمل میکنم

گاهی کم میارم و برا خودم آرزوی مرگ میکنم.


پ ن :گاهی وقتی با خدا درد و دل میکنم ؛ میگم خدایا : من از تو چیزی را میخواهم که تو خودت به آن امر کرده ای ...

  • آشنای غریب
۰۹
آذر

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست


سلام

عشق را چگونه توصیف میکنید؟

یا اصلا تا حالا تجربه اش کردین؟ چند بار ؟ چند نوع؟

عشق مادر ، پدر به فرزند ؟ عشق فرزند به پدر و مادر؟

عشق بنده به خدا ؟ و خدا به بنده ؟

کشش به جنس مخالف ؟ و یا عشق به جنس مخالف؟



دهه هشتاد ، فصل بهار ، صبح ساعت 7:30 کوچه بیدزار 

هوا ابری بود ، باران می بارید ، هر دومان چتر داشتیم و از قرار معلوم هردو به مدرسه میرفتیم

پیاده رو باریک بود . و او از سمت مقابل می آمد چشمانم به چشمانش گره خورد وقتی از کنارم رد می شد چترم به چترش گیر کرد. بدون هیچ حرفی به راهمان ادامه دادیم

روز بعدش باران نمی آمد ولی او باز از سمت مقابل می آمد . زیر چشمی همدیگر را نگاه کردیم و رد شدیم. وچند روزدیگر...
موضوع را به رفیق بسیار صمیمی ام گفتم . پرسید عاشق شدی ؟ خیلی جوان بودم و خیلی خام .گفتم نمیدانم. بعد ها چند روز در میان دو سه بار دیگر دیدمش همان کوچه و همان ساعت ، ولی یهو دیگه نیومد و من یکی دوروز زود تر از خانه بیرون آمدم و همان محل منتظرش ماندم ولی نیامد و ماجرا تمام شد. و من به راحتی فراموشش کردم. 


این شاید یک نوع کشش به جنس مخالف بود که تجربه کردم. نمیدانم ! الان که فکر میکنم نه قلبم از جا کنده شد و نه گیج ومنگ میشدم. فقط کمی احساسی شدم و تمام.


اما کسی بود و هست وقتی میبینمش 50 درصد مغزم کار نمیکند وقتی میخواهم حرف بزنم زبانم در دهانم قفل میشود حتی اگر مخاطبم ، او نباشد ؛ همین که هست زبانم خشک میشود و دهانم قفل .
گویی قلبم مال اوست و من به زور در سینه ام نگه داشته ام
هی بامن کلنجار میزند که به نزد صاحبش برگردد و من بی رحمانه نمیگذارم . هی از آن اصرار و هی از من مقاومت. آخر سر هم گویی زخمی میشد و درد شروع میشد.

و اما درد ...

درد قلبم را چگونه وصف کنم که بشناسی اصلا کدامتان تجربه کرده اید؟

اول دور تند ضربان و بعد احساس سنگینی را هم به آن اظافه کن گویی که آن تکه کوچک 10-20 کیلو وزن دارد . عرقِ نعنا خورده ای ؟ دهانت احساس سردی کند؟ و حال چیزی شبیه آن سردی را ، پایین دهلیز سمت راستی اظافه کن...

هر قدر هم که توضیح دهم میدانم حق مطلب را خوب ادا نمیکنم.چون یکی از بهترین متخصص قلب شهرمون هم از با دیدن جریان نوار قلبم چیزی سر درنیاورد و مشکل را از خودم پرسید.

داروهایی که او تجویز کرده بود را قطع کردم. او نمیدانست مشکل قلب من توئی ،تو ...

و آن قرص ها مثل مسکن عمل میکنند بعد ها که اثرش رفع شد دوباره درد و دوباره ...


دیشب پست یلدا خانم در اعترافات درخت آووکادو حالم را دگرگون کرد.
و تا ساعت 2 برش هایی از وبلاگ آووکادو را میخواندم
دستم رو قلبم بود منتها احساس کردم دیگر تپش ندارد؟ دستم را زیر پیراهنم بردم و باز تپش را احساس نکردم .خواهرم تو حال فیلم نگاه میکرد، پرسید چی شده ؟گفتم قلبم نمیزند. خندید و گفت :

خوشحال باش قلبت نمیزند ولی زنده ای ...

  • آشنای غریب
۳۰
آبان

به نام خدای مهربان


ماه آبان، نمیدانم چرا در این ماه دلتنگ تر از همیشه میشوم
برخی ها با خواندن کتاب آرام میشن و من گاهی با خواندن شعر و بعضی وقتا هم که هیچ چیز آرامم نمیکند 


امشب شعر خواندم و خواندم و خواندم. 
واین تک بیتی ها وغزل ها رو گلچین کردم 

 شما هم دوست داشتین شعری تک بیتی بفرستین



یک نفر گفت: 
خدا، کاش که عاشق بشوم 
شد و در پیچ و خم عشق
خدا را گم کرد...

سید تقی سیدی


پدرم گاه صدا میزندَم شعر سپید...!!
بس که آشفته و رنجور و به هم ریخته‌ام...!

حسن دلبری



آن یار طلب کن که تو را باشد و بس
معشوقه ی صدهزار کس را چه کنی؟!

ابوسعید ابوالخیر


کفر را جا داده ای در قالب دین بیشتر
اعتقادم را به غارت برد، تلقین بیشتر

ماجرایم را به مجنون گفتم وخندید که
این همه دیوانگی، بس نیست؟ از این بیشتر؟


درکلاسِ عشق، استادِ فراق این گونه گفت

باهمه شادیم، با دلهای غمگین بیشتر


هرکه آمد طعنه‌ای بر ما زد و با خنده رفت

ناامیدم از همه، از یارِ دیرین بیشتر

شاعران مجموعه‌ی احساس‌های نادرند

شعر با آرایه خوب است و به تضمین بیشتر


"خواب دیدم رفته‌ای، تعبیر آمد میرسی

هرچه من دیوانه بودم، ابن سیرین بیشتر"

صادق ابراهیم زاده
بیت اخر از امیر علی سلیمانی




بازار قم از نقل لبت رو به کسادی است
بیچاره نکن حاج حسین و پسران را


مهدی نوروزی



هی نگویید: "رهایش کن اگر خواست خودش می آید"

خسته‌ام از کلماتِ "اگر" و "ممکن" و "صبر" و "شاید"


مرجان علیشاهی





عقل پرسید که دشوارتر از کشتن چیست

عشق فرمود فراق از همه دشوارتر است




به غیر از رفتنت چیزی اگر هم بوده، یادم نیست
چنان شعری که می‌ماند به خاطر آخرین بندش


چه حالی داشتم با رفتنت؟ "سربسته" می‌گویم
شبیه حالِ مردی شاهدِ اعدام فرزندش

حسین زحمتکش




ابر و باد و مَه و خورشید و فلک در کارند
عاقبت داغ تو را بر دلِ من بگذارند


امیر نقدی



یک غزل گفتم برایش، در جواب این طعنه گفت:
مطمئنا آدمِ بیکار شاعر می‌شود"

سید یونس ناصری




پا به پا کردم و جان کندم و گفتم آخر

" دوستت دارم " و گفتی: " نظرِ لطفِ شُماست "


زیبا پالیزبان



کفر می گویم که ایمان نیز آرامم نکرد

گریه های زیر باران نیز آرامم نکرد


خواب می بینم که دنیا با تو شکل دیگری ست

خواب صادق یا پریشان نیز آرامم نکرد


دل که می گیرد نمی گوید کجا باید گریست

گریه کردن در خیابان نیز آرامم نکرد


توی تونل نعره خواهم زد...- خدایا با توام

جیغ های در اتوبان نیز آرامم نکرد


منتظر بودم که شاید... شعر آمد سر زده

بی تو این ناخوانده مهمان نیز آرامم نکرد


دوره گردی طالعم را دید...آیا سرنوشت...؟

فال های تلخ فنجان نیز آرامم نکرد


با چراغی زیر و رو کردم تمام شهر را

درد تنهایی انسان نیز آرامم نکرد


روسریت را بهم زد باد قدر لحظه ای

دیدن موی پریشان نیز آرامم نکرد

سعدیا گفتی که مهرش می رود از دل ولی

مهر رفت و ماه آبان نیز آرامم نکرد


سید علیرضا جعفری


  • آشنای غریب
۲۸
آبان

به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست


سلام

دیروز یکی کارت بانک رو داد بهم و گفت فردا جابه جایی حساب دارم
تو برام انجام بده
قبلا توسط همون شخص به متصدیان بانک معرفی شده ام ، و کارای بانکیش رو انجام میدم

ولی امروز مبلغ متفاوت بود ، سه میلیارد و پانصد هزار ریال = معادل 350 میلیون ناقابل 

البته بیش از این مبلغ تو کارت بود ومن یه روز فرصت داشتم تا فرار کنم :))


الان از فیش بانکی هم عکس گرفتم تا منتشر کنم ولی گفتم تف به ریا ، و منتشر نکردم

خلاصه که بگم  من اینقدر مورد اعتمادم

همون شخص گوش شیطون کر خیلی منو قبول داره و خودش تو پایتخت با چند کارخونه دار در ارتباطه.

چند باریبهم گفته : فلانی خودم یکی از دخترای کارخونه دار ها رو میگیرم ، 
بچه به این درست کاری ، مردم منت بکشند دخترشون رو بهت بدن
شاید سرمایه آنچنانی نداشته باشی، من وساطت میکنم ، میگم این پسر خیلی پسره :)) (تف به ریا یادتون نره)
الانم وضعیت جوری شده که همه دنبال یه دادماد درست کار میگردن 
بعدش تو همون کارخونه مدیر جاییش میشی و پول هم به دست میاری 

و من لبخند زنان صحنه رو ترک میکنم ، بدون هیچ حرفی
و تو ذهنم میگم ، اگه بلدی تو شهر خودمون همون فلانی رو برام حلّش کنی یه دنیا ازت ممنونم،
البته شاید بتونه چون با پدرش سلام علیکی داره
منتها من چیزی بهش نگفتم و نمیگم ، بنابه دلایلی

منتظر بودم 20 نظر جمع کنم بعد بگم
نتایج نظر سنجی نشون داد ، شرایط سنی من با اغلب نظرها همخوانی داره
منتها من از طریق واسطه شنیدم
که گفته بود ، اختلاف سنی ما کمه:(((


بهار و پاییز

این عکس یه بار در بهار گرفته شده و یکی هم امروز موقع برگش از بانک گرفتم

هر دو بارش هم عین خل و چل ها نشستم وسط خیابان و گرفتم

تازه یادم اومد پاییز سال 90 یه بار معشوق را در همین خیابان دیده ام
همون پیاده روی سمت چپ و چند قدمی هم با چند قدم فاصله باهم بوده ایم

یادش به خیر

  • آشنای غریب
۲۲
مهر
به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست

باز هم سلام
کلمات زیادی اطراف سرم پرسه میزنند؛ فقط یکی رو میخوان که جمع و به جمله تبدیلشون کنه. شاید اگه یکَم مهارت به خرج بِدن حتی میشه یه غزل هم ازشون در بیاد. واین حالِ امروز و دیروزم نیست ، احوال این چند روزِ اَخیره . 
منتها ؛  هوا که بارونی میشه حرکت کلمات اطراف سر زیاد میشن. اونقدر زیاد که مجبوری خودت یکی یکی بچینی و بیاری رو کاغذ. بلکه یِکَم آروم تر شوی.
-امروز هوا بارونیه ؛ درسته که بارون از جنس آبه ، ولی به نظرم عملکرد کاملا عکسی داره. آب ، هر چیزی رو با خودش میشوره میبره پایین تر. اما ، امان از بارون ، بارون هر چی تو دلته میاره تو مغزت. شده حتی از کفِ پات هم میگیره و میاره بالا.
مثل حال همین الان من.
اما ای مخاطب من؛ من شاملو نیستم که نامه هایم بعد از چند سال باز هم خواهان داشته باشن. من حتی نویسنده هم نبودم و نیستم. و همین چند نفری هم مطالبم رو می خوانند و نظر میدهند آن هم از توست . از آتشی است که تو در دلم نهاده ای ، آن آتشی که هر بار خواستم خاموشش کنم ، بیشتر و بیشتر شعله ور شد.
این چند روز اخیر ، باز آتشَت سراسر وجودم را گرفته و باران امروزم نه تنها خاموشش نکرد بلکه مثل کاتالیزر شعله ورش کرد.
زبانه های آتش مغزم را تحت الشعاع قرار داده و کم کم  حواسم را هم می سوزانند. این چند روز اخیر به قدری حواس پرت شده ام که اطرافیانم خسته شده اند.
در مغازه آن قدر جنس اشتباهی تحویل مشتری داده ام که ، نه تنها صاحب مغازه و مشتری ها ، خودم هم دیگر خسته شده ام.
هنوز کلمات زیادی  رو هوا ماندند . و من توانستم اینها را برایت بچینم. 97/7/21

شعر عنوان از حافظ

دیر است که دلدار پیامی نفرستاد
ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد

ادامه اش رو میتونین خودتون بیابید
  • آشنای غریب
۱۳
مهر

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست


سلام

سلامی مثل قدیما

اینبار میخوام نوشته ام برا تو باشه

مثل قدیما

چند روزه فکرم مشغوله که چرا اینقدر درگیرم

این چه بیماریست که دچارم

از روزی که پیامی نفرستادی چند سالی میگذره،درسته ؟ اما من هنوز هر روز صندوق پیامها رو چک میکنم.

هر صبح که بتوانم و هر روزی که از کار برمیگردم خانه، هر چند که کار داشته باشم، هر چند که مهمون تو خونه باشه اولین کارم شده چک کردن صندوق پیامها. تازه به چشمانم هم اعتماد ندارم، چند بار هم رفرش میزنم تا مطمئن شوم...

اما مثل چند هزارمین دفعه صندوق را خالی میبینم...

بعد میرم سراغ پروفایلت، اینکه امروز آخرین بار کِی آنلاین بودی؟

اصلا اومدی تلگرام یا نه؟

اگه نیومده باشی نگرانت میشم ، باور کن.


آره خودمم میدونم مریضم 

اگه یادت باشه یه بارم دکتر بهم گفته



روزی را به یاد می آورم که وقتی در جایی خواندم  "عشق یکطرفه ای وجود ندارد ، عشق اگر واقعی باشه حتما معشوق هم عاشق را دوست میدارد"
 اونروز دلم خون شده بود ، با خودم میگفتم یعنی این سالها من خودمو قول زدم؟ یا من بیمارم؟


سعی کردم فراموشت کنم و بر این سعی همچنان استوارم، اما وقتی کسی از تو بد میگوید دلم میگیرد.

باز 5-6 سال قبل را به یاد می آورم روزی خواهرم از تو چیزی گفت که باعث شد چندین روز و چندین بار خودم در مورد حرفش تحقیق کنم. آن هم تحقیق میدانی. آره خودمم میدونم مریضم.

اما !

اینکه پدر و مادرم هم تو را دوست دارند دنیایی برایم ارزش دارد.

اینکه وقتی خاله ام تو را در کوچه می بیند و به مادرم میگوید فکر عروس نباش من برایت پیدا کرده ام، قلبم باز به دور تند می افتد.


امروز هفتمین روز است که باز دلم در جای خود بند نیست. گاهی خواب هایی میبینم که به حقیقت می پیوندند اما گاهی نه.

روزی ماجرای خوابم را به رفیقی گفتم .او که ماجری ما خبر داشت گفت : نترس عادیه ، استادمون گفته اگه کسی واقعا دلبسته بشه خواب های حقیقی هم می بینه.

حال نمیدانم حرف کدام را باور کنم. نوشته ای که خوانده ام یا خواب هایی که میبینم .

 خوشبینانه ترین حالت اینه که هر دو صحیح باشه اونوقت یعنی تو هم منو دوست داری؟!؟ . (آره میدونم مریضم)


مرا خود با تو چیزی در میان هست

و گر نه روی زیبا در جهان هست


وجودی دارم از مهرت گدازان

وجودم رفت 

 مهرت 

همچنان هست! 

و...

#سعدی

  • آشنای غریب