الهی به امید تو

همه مطالب از سر دلتنگی خواهد بود

الهی به امید تو

همه مطالب از سر دلتنگی خواهد بود

۲۲
تیر
به نام حضرت دوست ، که هرچه داریم از اوست

سلام
بعد مدتها الان وقت پیدا کردم و تونستم بیام به وبلاگ
هر چند در این مدت هر ازگاهی میومدم و سری میزدم
خلاصه عذرم را بپذیرید اگر نتونستم باهاتون همراهی کنم

در این چند روز چنان سرم مشغول بود که بعضا ساعت 12 یا 1 بامداد به خونه میرسیدم 
و این همون اجابت دعایم در نیمه شعبان امسال بود .

اما در این میان ، و در این اوضاع نابسامان اقتصادی یاد معشوق هم افتاده بودم
خنده داره ! مگه نه؟
یکی نوشته بود نون پنیر و خیار و گوجه (که ما بهش پرچم میگفتیم)
برا یه وعده غذایی یه نفر میشه 3000 تومن برا سه وعده میشه 9000 تومن حالا اگه خانواده 4 نفری بود میشه 36000 تومن  و در ماه میشه 1080000 تومن
یعنی یکی از ساده ترین خوراکی ها برا خانواده 4 نفری در ماه بالای یک میلیون خرج داره 

حالا بقیه مخارج بماند ...
من از مفصل این نکته مجملی گفتم. تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل*فک کنم از عمان سامانیست


اما خدا تو قرآنش میگه : ما شمارا زوج آفریدیم.
تازه یه جای دیگه گفته : ما زنان را برای شما مایه آرامش آفریدیم ...

حالا با این اوضاع ، که انگار قراره از مهر ماه تحریم ها باز هم شدت پیدا کنه ، به نظرتون پی گیر مایه آرامش بودن کار درستیه؟ من نمیدونم شما بگین !

هفته پیش 15 تیر روز جهانی بوسه بود
در خلوت خودم یکی دو مصرع اومد به ذهنم
«ببوسه بر آن زد » یا این یکی « به تیری دو نشان زد»
از دومی بیشتر خوشم اومد گفتم خواستم شعری بگم و ازش استفاده کنم 
که مطلع شعر خیلی زود به ذهنم رسید .
منتها امان از تلگرام ، دوست قدیمیم (جواد) چند پیام برام فرستاد
و من مشغول شدم و دیگر ذوق شعریم رفت 
تا اینکه امروز تو مغازه بی کار بودم 
چند بیتی نوشتم که صاحب مغازه و مشتری اومد بازم ناقص موند.
اما ، الان می خوام منتشرش کنم. و شاید دیگر ادامه ندادم
 

من شهره به عشق تو در اقوام و زبانزد
هی مادرم از شهره شدن زخم زبان زد

در روز ازل چشم به دنیا که گشودی
خون تو به رگهای وجودم جریان زد

«ای شاخه گل روز ملاقات ندیدی»*1
این قلب مریضم به چه نحوی ضربان زد

هر بار که رفتی تپش قلب گرفتم 
طوری ضربان داشت که وصفش نتوان زد

«ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار»*2
با قلب مریضم نتوانم که فغان زد

آیا شده هی بغض کنی - حرف نگویی
سخت است اگر حرف دلت را نتوان زد

...

پ ن : امید به آینده داره خیلی کم رنگ میشه و ...
پ ن 2:  *1 از احسان افشاری و *2 از فاضل نظری 
پ ن 3: یادم رفته بود بگم، جا داره از کسی که مثل یه استاد راهنمایی ام میکند تشکر کنم.
  • آشنای غریب
۰۱
تیر

به نام حضرت دوست ] که هر آنچه داریم از اوست 


داستان آموزنده

در روزگاران قدیم جوانی زندگی میکرد ، که از زمین زمان گلایه داشت و همیشه میگفت فلک با من لج افتاده و کارم کج شده.

روزی تصمیم گرفت تا به دیدار فلک برود و از اقبال خود بر او شکایت کند.

بار سفر بست و راهی شد ، بین راه گرگی را دید که زوزه های دردناکی میکشد. وقتی از کنارش رد میشد گرگ از او پرسید جوان کجا میروی؟ جوان ماجرای بخت و اقبالش را بر او تعریف کرد و گفت میروم تا فلک بختم را باز کند. گرگ گفت اگر زحمتی نیست حالا که میروی از فلک بپرس ، چند وقتیست دل درد شدیدی گرفته ام، چاره ام چیست؟ وباید چه کنم؟

جوان قبول کرد و دوباره راهی شد.

روز و شبها سپری شد و آذوقه جوان رو به افول بود، تا اینکه به کشاورز پیری رسید.

کشاورز به او آب و غذا داد و پرسید که کجا میروی ؟ و جوان تمام ماجرا را به او گفت.

کشاورز هم گفت به حق نان و نمکی که خوردیم ، من هر چه تلاش میکنم نمیتوانم محصول خوبی از این زمین برداشت کنم ، علتش را از فلک میپرسی ؟

جوان گفت : بله حتما و دوباره راهی شد تا اینکه رسید به دریا ، او باید به جزیره ای در وسط دریا میرفت اما چون وسیله ای نداشت ، چند روزی منتظر ماند. تااینکه روزی نهنگی را دید که به قصد خود کشی به ساحل آمده!

جوان از نهنگ پرسید : چرا خود کشی میکنی؟

نهنگ گفت: سردرد شدیدی دارم و علت را نمیدانم چیست ؟

جوان بر او گفت من وسط دریا نزد فلک میروم، اگر کمکم کنی ، راه حل مشکل تورا نیز از او میپرسم. نهنگ قبول کرد و بر جوان سواری داد تا که به جزیره مورد نظر رسیدند به نهنگ گفت همینجا منتظرم باش و خودش داخل جزیره ای سرسبز شد . جوتن محو تماشای زیبایی ها بود که فلک را دید. فلک  از او پرسید : جوان مشکلت چیست ؟ و چرا به اینجا آمدی؟

گفت اقبالم خیلی کوتاه است ، آمده ام تا دردم را درمان کنی!

پرسید مثلا چقدر کوتاه ؟

جوان نگاهی به اطراف انداخت و گفت : به اندازه این چمن ها کوتاه است.

فلک به بلند ترین درخت اشاره کرد و گفت : برو که حالا اقبالت به بلندای این درخت شد،

خوشحالی تمام وجود جوان را گرفت ، ار فرط شادی نمی دانست چه کند ، ناگهان یاد مشکلات دوستان بین راه افتاد و درباره مشکلات آنها نیز پرسید. 

و فلک اینگونه جواب داد.

سردرد نهنگ از مروارید گرانبهائیست که در دریا به چشمش رفته بگو تا مروارید گرانبها را در آورد.

به کشاورز بگو در چند متری زمینش گنج نهفته است اگر آن را از زمین بیرون آورد محصولش پر بار میشود.

و به گرگ بگو : گوشت انسان احمقی را بخورد تا دل دردش بهبود یابد.

جوان با خوشحالی از فلک جدا شد به نهنگ رسید.

بر او گفت مرا به خشکی برسان که چاره دردت را بگویم . نهنگ اورا به خشکی رساند و جوان گفت مرواریدی گرانبها به چشمت فرو رفته ، چاره ات آنست که آن را درآوری .

نهنگ گفت خب من که به تنهایی نمیتوانم تو کمکم کن و مروارید را هم تو بردار. جوان گفت : نه من وقت چنین کاری ندارم ، فلک به من گفته اقبالم بلند شده. قبول نکرد و برگشت تا به کشاورز رسید ، چاره دردش را گفت و کشاورز پیشنهاد داد من سالخورده و پیر شده ام بیا کمکم کن تا گنج را درآوریم ، من هم گنج را به تو خواهم داد ، همین محصول عمر مرا به پایان میرساند.

جوان قبول نکرد و گفت من وقت چنین کارهایی را ندارم ، اقبالم بلند شده!

دوباره برگشت تا به گرگ رسید و تمام ماجرا های بین راه را به او تعریف کرد و از بخت و شانسش هم گفت.

گرگ پرسید : پس من چه؟ چاره درد من چیست ؟ بگو که دردم فزون شده است .

گفت دل درد تو با خوردن گوشت انسان احمق خوب میشود . موقع خداحافظی گرگ به و حمله ور شد. جوان با ترس پرسید چه کار میکنی؟

پاسخ داد : احمق تر از تو مگر کیست که دو گنج گرانبها را ول کرده ای ؟ جوان به فکر رفت که گرگ حمله ای جانانه کرد و گوشت او را خورد و کمی بعد دل دردش شفا یافت.

منتظر انتقاد های خوبتان هستم :))
پ ن : این داستان رو حدودا بیست سال پیش پدرم به جوانی تعریف میکرد که در به در دنبال کار بود.

من  هم اون موقع شنیدم و چون سالهای زیادی میگذشت و از زبان ترکی به فارسی تبدیل شده شاید کمی تغییر یافته.

  • آشنای غریب
۳۰
خرداد

به نام حضرت دوست ، که هرآنچه دارم از اوست


1 - از روز اعلام نتایج توسط آقاگل

هروقت خواستم این خبر رو منتشر کنم هربار یه مشکلی پیش اومد ، نمی تونستم.

بله دوستان ، با مراجعه به این وبلاگ و مشاهده آراء متوجه می شوید که من ، فقط با تجربه چند ماهه در زمینه وبلاگ نویسی ،بین اون همه افراد باسابقه در مسابقه داستان نویسی ؛ نفر دوم شدم . واین جای بسی امید برای بنده است .

منتها

منتها نفر دوم از آخر :)))



2 - یه سوال :

چرا بزرگتر ها  (خانواده ها) خیال میکنند که اگر معشوق را نبینم فراموشش میکنم؟

درسته چیزی به من نمیگن ، اما چرا رفتارهای عجیب و غریب میکنن؟

مگه من با چشم عاشق شده ام که نبینم و فراموشش کنم.

من اورا با دلم دوست دارم و اگه قراره فراموشش کنم باید از دلم بیرون کنم یا کنند! مگه نه؟

  • آشنای غریب
۱۷
خرداد

به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست

قسمت اول داستان رو از اینجا بخونین

و اما پایان بندی

سوپی در گذشته غرق شده بود ،و خاطرات یکی پس از دیگری ، مقابل چشمانش به نمایش در می آمدند. یاد اولین روزی افتاد که مربی پرورشگاه به کلیسای دِه برده بود. یاد حرفهای پدر روحانی در مورد اعمال انسانها و سرانجام آنها افتاد، یاد صمیمی ترین رفیقش ویلیام افتاد و شیطنت هایی که با او سر پدر روحانی آورده بودند . چند سالی می شد که از ویلیام خبری نداشت. آخرین  بار او را در خیابان برامیو دیده بود که سوار بر ماشین تشریفاتی اش شد و بدون اعتنا به سوپی  به راننده اش دستور حرکت داد. 

در این میان که خاطرات از ذهنش مثل برگ  باد  عبور میکرد ، از کوچۀ سمتِ چپِ منتهی به خیابانِ اصلی صدای همهمه ای به گوش آمد. 

سوپی چنان غرق در خاطرات بود که به صدا ها هیچ عکس العملی نشان نداد. ناگهان سیل عظیم جمعیت را مشاهده کرد که از کوچه خارج شده و در حال فرار هستند.

فهمید ماجرایی در کار است  و حتما پلیس این جمعیت را فراری میدهد. ترسید اگر بایستد باز  پلیس دستگیرش نکند ، بنابر این قبل اینکه شورشیان بر او برسند  او هم اقدام به فرار کرد . سوپی نمیدانست مقصد و مقصود کجاست ؟ تنها چیزی که میدانست این بود که ، این آخرین فرصت امشب اوست و اگر دستگیر نشود باید شب  را در دلِ سرما سحر کند. 

به هرکجا که ذهنش فرمان میداد میدوند .کم کم احساس خستگی کرد. شورشگران اغلب جوان بودند و پر انرژی و سوپی نمی توانست با آنها پایاپای بدود. کفشهای کهنه و پاره پاره اش پاهایش را زخم کرده بود. از شدت خستگی برگشت و پشت سرش را نگاه کند. که ناگهان خود را در آغوش ماموران دید. وفورا دستگیر شد. خستگی از یاد رفت و احساس خوشایندی برای چند لحظه بهش دست داد. اما از عاقبت ماجرا بی خبر بود. سوپی را به زندان سیاسی بردند. 

آنجا خبری از غذای گرم نبود. فقط گه گداری برایش نوشابه می آوردند. اما این نوشابه با آن چیزی که مدّ نظرش بود تفاوت بسیاری داشت. از نقشه ای که برای سپری کردن زمستان کشیده بود پشیمان شده بود ، هرچه اعتراف میکرد که در انقلاب شورشیان هیچ نقشی نداشت کسی باور نمیکرد. هر چند به قیافه اش نمی خورد که از شورشیان باشد ولی چون موقع دستگیری در ردیف اول بود بازپرس را به شک انداخته بود . هر20روز یک بار بازرس جدیدی جهت اعتراف گیری می آمد؛ سر انجام پس از گذشت سه ماه ، در اتاق اعتراف گیری نشسته بود تا بازرس جدیدی بیاید ، وقتی مامور وارد شد ، سوپی سراسیمه از جا بر خواست ، چشمانش برق انداخت ، باورش نمی شد .با حالت سوالی پرسید: ویلیام ؟

بازپرس ابرو هایش را بالا انداخت و تعجب کرد او کیست که او را به اسم  قبلی اش میشناسد ؟ 

و با قاطعیت جواب داد : نه خیر ،شما؟ ولی سوپی مطمئن بود که اشتباه نکرده گفت منم سوپی، پرورشگاه یوهانا! یادت نیست؟ ویلیام از دیدن سوپی در این وضع و در این موقعیت متعجب بود. 

میدانست سوپی هر کاری هم که کند، اهل انقلاب کردن نیست. سرانجام بعد وساطت ویلیام به مراجع بالا دست ، سوپی به 9ماه حبس محکوم شد. 

سوپی باشنیدن این خبر از سربازی تقویمی درخواست کرد و فهمید روز آزادی اش اوایل زمستان است،بنابر این  به فکر نقشه ای جدید و متفاوت برای سپری کردن زمستان سال آینده افتاد.


پ ن : قبل نوشتن فقط یکی از داستان هارو خوندم و سعی کردم از نوشته هاش تبعیت نکرده باشم
خوشحال میشم با نظراتتون راهنمایی ام کنید.
  • آشنای غریب
۱۶
خرداد

به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست 



به حقیقت برو و بگو: آمدم ٬ 

اگر گفتند : اینجا چرا آمدی ؟ 

بگو به کجا روم و به کدام در رو کنم؟


این ره است و دگر دوم ره نیست این درست و دگر دوم در نیست


اگر گفتند : به اذن کی آمدی؟ 

بگو شنیدم:


بر ضیافتخانه‌ فیض نوالت منع نیست در گشاده است و صلا در داده خوان انداخته


اگر گفتند: تا بحال کجا بودی؟ 

بگو ره گم کرده بودم.


اگر گفتند:چی آوردی؟ 

بگو 

اولاً دل شکسته که از شما نقل است:


در کوی ما شکسته دلی میخرند و بس 

بازار خود فروشی از آن سوی دیگر است


و ثانیاً:


جز نداری نبود مایه دارائی من طمع بخششم از درگه سلطان من است


و ثالثا:

الهی آفریدی رایگان٬ 

روزی دادی رایگان٬ 

بیامرز رایگان٬ 

تو خدایی نه بازرگان


اگر گفتند: برونش کنید بگو:


نمی روم ز دیار شما بکشور دیگر 

برون کنید از این در در آیم از در دیگر


اگر گفتند: این جرأت را از که آموختی؟ بگو از حلم شما.


اگر گفتند: قابلیت استفاضه نداری 

بگو قابلیت را هم شما افاضه می فرمائید٬


اگر گفتند : مذنبی 

بگو اولاً شنیدم شما غفارید 

و ثانیاً من ملک نیستم آدم زاده ام

و ثالثاً:


نا کرده گنه در این جهان کیست بگو * * * * * آنکس که گنه نکرده و زیست بگو


من بد کنم و تو بد مکافات دهی * * * * * * پس فرق میان من و تو چیست بگو


اگر گفتند: این حرفها را از کجا یاد گرفتی؟ بگو:


بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود * * * این همه قول و غزل تعبیه در منقارش


اگر گفتند: چه می خواهی؟ بگو:


جز تو ما را هوای دیگر نیست * * * * * * * جز لقای تو هیچ در سر نیست

مناجاتی از علامه حسن زاده آملی


پیشنهاد میکنم فایل تصویری اش رو هم از اینجا ببینید

التماس دعا


  • آشنای غریب
۱۴
خرداد
به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست


پیامبر اکرم (ص) فرمود: «السقم یمحو الذنوب» - بیماری گناهان را نابود می کند؛( بحارالأنوار ج : 64 ص : 244)

جمعه شب با دوستم رفتیم پای منبر آقای میرزا محمدی که به مناسبت ماه رمضان به تبریز آمده بودند و شب های آخر حضورشان در تبریز بود، شاعت 1:30 بامداد بعد ختم جلسه بستنی خوردم و بعدش آب سرد نوش جان کردم ساعت 2:30 به خونه رسیدم و بالطبع تا سحر بیدار بودم و بعد اذان صبح خوابیدم ، بعد از 4-5 ساعت به مغازه رفتم . طبق روزای گذشته خواستم رو صندلی چرت بزنم اما نشد و هی احساس سرما می کردم.باخودم گفتم خدایا نکنه دارم سرما میخورم.لحظه لحظه این احساس شدت بیشتری پیدا میکرد.تا اینکه عصر رسیدم خونه رفتم بالا بخوابم، از قضا زود هم خوابم برد.
اما ناگهان از خواب پریدم،در نواحی گلو احساس درد شدیدی می کردم.خواستم آب دهانم را قورت دهم که فهمیدم درد از کجا بود و علت از خواب بیدار شدنم چه بود.
همونجا یاد بستنی و آ سرد و بی خوابی های چند شبم افتادم.
یاد شب قدر های پیش رو،تا جایی که به یاد دارم همه ساله به غیر از یه بار در 8-9 سالگی (که علت را نمیدانم چیست)همیشه در مراسم شرکت کرده بودم  
اونجا بود که ترس بزم داشت و این سرماخوردگی شدت پیدا نکند و مراسم امسال را از دست دهم.
در همین افکار یاد حدیث بالا افتادم و همانجا خدا را شکر کردم ورضایتی بر دلم آمد
راستش من قادر نیستم در این شبها گناهانم را بشویانم و رضایتم بدین علت بود که شاید خدا خواسته مرا بیامرزد.اگر این چنین باشد ؛ بایست تمامی درد هایم را فراموش کنم ، زیرا که لطف حق شاملم گشته ، و میفهمم که خدای مرا از درگاه لطف و رحمتش ترد نکرده.
از درد جسمانی و از عادت دیرینه آن شب هم تا سحر نخوابیدم. ولی صبح در مغازه هر چند دو سه باری مشتری داشتم ولی میتوان گف تا ظهر خوابیدم.
اما عصر که از تهران برامون 2 تن جنس اومد و اونا رو تو انبار خالی کردیم ساعت 6 تمام شد ، رسیدم خانه ، گلویم به قدری خشک شده بود که فکر میکردم همین الانه که ترک براره هرچند دهانم خشک نبود اما مگر میشد آب دهان را قورت دهم، خلاصه باز خوابیدم و چند باری از خواب بیدار شدم و هر بار خدا را شکر میکردم. حالا درد تمام بدنم را فراگرفته بود. بعد افطار پدر برایم دارو خرید و خودش رفت مسجد ولی من نتوانستم برم ، و این عمق دلتنگی بود، خیلی سخته برا کسی که از 5-6 سالگی ، اون زمان های که ماه رمضان در دی و آذر ماه بود ]همیشه در مراسم حضور داشته و هیچ وقت غایب نبوده ، امشب به تنهایی خدارا صدا بزند
الهی العفو

+بعدا نوشت : به تمام درد های بالا دل پیچه رو هم اظافه کنید.
++الان کمی حالم خوب شده و فقط گلو دردم مانده گویا میگن ویروس جدیده و یه ماه طول میکشه تا از بدن خارج بشه

واین حدیث رو امروز یافتم
ناله ی مریض تسبیح است
پیامبر اسلام (ص) درباره ی ثواب ناله ی انسان مومنی که دچار بیماری شده است می فرمایند: بی تردید، هنگامی که مومنی یک بار تب کند، گناهانش مانند برگ درخت از او می ریزند و اگر در بستر خود ناله کند، ناله او تسبیح و فریاد او تهلیل و غلطیدن او در بستر مانند شمشیرزدن در راه خداست و اگر در میان برادران و یارانش خداوند را عبادت کند، آمرزیده می شود، و خوشا به حال او اگر توبه کند و بَدا به حال او اگر توبه اش را بشکند... (وسایل الشیعه، ج1: 623)

التماس دعا از همه خوانندگان این مطلب
  • آشنای غریب
۱۰
خرداد

به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست


ساعت هفت _هفت و نیم بعد از ظهر روز شنبه ، خسته کوفته از سر کار به خانه برگشته بودم ،که مادر گفت: نان خونه تموم شده ، امروز باید بخری ها.

_چشم کمی استراحت کنم میرم.

        چند سالیست که نان مورد نیازمان را از چند محله دورتر تهیه میکنم، نانوایی مخصوص با مشتری ها و البته نان هایی مخصوص.تقریبا مشتری ها هم همیدگر را میشناسیم.

دوچرخه را برداشتم و راهی شدم. خیابانها نسبتا شلوغ هستند.سر کوچه ای همه ماشینها و رهگذر ها ایستاده اند.برخی بوق ممتد میکشند. 

حتی اصناف اطراف هم از مغازه هایشان  بیرون آمده اند، نزدیک شدم ، گویا پرایدی می خواسته به کوچه ای یکطرفه خلاف مقررات وارد شود ؛ که پژو 405 میرسد و مسیر بسته میشود.

الان پراید نه راه رفت و نه راه برگشت دارد.

یکی از رهگذر ها گفت :پژو بی زحمت نیم متری برو عقب تا پراید رد بشود ، و راننده در جواب گفت:راه مال منه و اون باید بره عقب.

ناراحت شدم ولی چون با دوچرخه بودم به راحتی ترافیک را رد کردم و از بقیه ماجرا اطلاعی ندارم.

 رسیدم به نانوایی ؛ اتفاقا اونجا هم شلوغ بود.و خبری از مشتری های همیشگی نبود .به نانوا که بیوگرافی مرا به خوبی میشناسد سلام ندادم تا یه وقت مثل گذشته ها خارج از نوبت بهم نان ندهد . آرام و بی صدا رفتم ته صف ایستادم .نوبت یکی و دوتا و چند تا ، تا جایی که من در این سالها دیده ام نداشته ، منتها کسانی که یه بار اومدن یک عدد نون بخرن زود میپرسن آخرین نفر از تکی ها کجاست؟

اونجاست که تو صف همهمه میفته 

بعد از اون طرف یکی دیگه ظاهر شد و گفت : من خیلی وقت پیش اینجا بودم رفتم وسایل بخرم، هنوز نون ها از تنور بیرون نیومده ؟(مثل همیشه)

تا میخواهییم اینا قضایا رو هضم کنیم پیر مردی میاد و میگه حسین آقا (که داره پول نون هارو جمع میکنه و مثلا به نانوا کمک میکنه) نون هامون رو بردار و بیا

وحسین آقا هم دست از کارش میکشه و با اولین نون که از تنور بیرون میاد  اون جماعت که نصف پول داده و نصف نداده رو رها میکنه و میره.

 و من وقتی نوبتم میشه در حالی که میبینم جمعیت عصبی هستن نمیتونم مثل همیشه نان چند روزم رو یه جا بگیرم و به دوتا بسنده میکنم.

چون میدونم اگه بگم ده تا بده همه اعتراض خواهند کرد که چه خبرته ؟ جوری بخر که به ما هم برسه!


خلاصه نون هارو خریدم و با کمک دوچرخه به موقع به افطار هم رسیدم.


پ ن : نتیجه اخلاقی : یک _دوچرخه وسیله خوبیه! قدرشو باید دونست

بقیه اش رو هم شما بگین :))

  • آشنای غریب
۲۷
ارديبهشت

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست


نیمه شی است و من در رختخوابم مثلِ عادتِ دیرینۀ روز های گذشته ام ، میخواهم آیة الکرسی را شروع کنم، که باز یاد تو می افتم ؛ یاد شبهایی که قبل از خودم برای آرامشت آیة الکرسی می خواندم، و صبح هایی که برای موفقیتت چه دعاهایی خوانده ام؛ یاد همان شبهای تابستانی که در پشت بام رو به آسمان درازکشیده بودم و از آنجایی که مطمئن بودم پنجره اتاقت باز است ، آیات 79 تا 84 سوره صافات را هم میخواندم تا از گزند نیش حشرات موزی در امان باشی و چون میدانستم اهل نمازی از برایت آیه آخر سوره کهف را میخواندم تا نماز صبحت قضا نشود و هر شب با یاد تو به خواب می رفتم.

هر  آن شبی که دلتنگی ام بی قرارم میکرد از خدا میخواستم و در خواب می دیدمت، چه شبهایی بود ، و من چه امید هایی داشتم.


اما چند وقتیست که حتی  برای خودم هم آن آیات را نمی خوام _ چه برسد به تو  بخوانم _ نه اعتقادم نسبت به خدا کم شده و نه از تو دلسردم ؛ فقط میخواهم فراموشت کنم ، و نمی دانم چقدر در این امر موفق بوده ام.


کاش میتوانستم این حرف ها و برخی حرف هارا که هنوز در گلو مانده  را به دستت برسانم.

اما اینها نوشتم تا ثبت شود و شاید روزی قسمت شد و خواندی

« آخ گئجه لر یاتمامیشام  ، من سنه لای لای دمیشم»

پ ن : این نوشته را سه شب پیش درهمان رخت خواب توسط موبایلم به صورت فایل صوتی ظبط کردم تا فردایش بنویسم از قضا همان روز یکی از بهترین دوستانم(که همسن پدرم بود و حق پدری هم بر گردنم داشتند)  را از دست دادم و سه روز است مشغول مراسمش هستم.


+ بعد از مراسم شام غریبانش ، تنهایی رفتم سر مزارش، حتی دقایقی  بعد از اذان مغرب هم آنجا بودم تا دقایقی از شب اول قبرش را در کنارش باشم.

  • آشنای غریب
۲۱
ارديبهشت

1-ایام نیمه شعبان امسال ، تو اون روزای پر مشغله ،گفتم خدایا سرمو با کارای خیر مشغول کن تا این افکار داغون عشق عاشقی رو کمی فراموش کنم.

دعام گرفت و چنان مشغول شده ام که حتی پدر و مادرمو روزی فقط یکی دو ساعت میبینم و حسابی از شدت کار خسته شده ام(البته دیروز و امروز کمی وقت پیدا کردم)


2- وقتی همین جا قول دادم نیمه شعبان سال بعد رو خوب آذین بندی میکنم، چند روز بعد دلم گرفت، گفتم چرا نگفتم ان شاء الله در ظهور حضرت آذین بندی میکنم؟ چرا ظهورش رو فراموش کردم؟این حرفم یعنی تا سال بعد باور ندارم که آقا ظهور میکنن. :((


خلاصه که از این کوتاه فکری ناراحت بودم.



3-یک آشنا در مورد شیطنت های مدرسه مسابقه گذاشته، من شیطنت های زیادی ندارم

اما چند روز پیش مغازه رو به رویی مون علی آقا اومده بود تو مغازمون و خاطرات دوران دبیرستان ومدرسشو تعریف میکرد، گفت : همیشه همه درسا به غیر از دو سه تا رو تجدید میشدم و هیچ وقت درس نمیخوندم ، درس نخوان به معنای واقعی ، ولی تو شهریور درس میخوند و همشون بالای 17- 18 میشد

گفت روزی پدرم گفت آخه پدرسوخته تو که هوش هواس داری چرا درس نمیخونی تعطیلاتت رو خراب میکنی؟

در جواب پدرش گفته، تعطیلات من با بقیه فرق داره

اونا سه ماه تعطیل اند ؛ ولی من 9 ماه تعطیلات دارم:))))

پدرش باشنیدن این جمله هاج و واج مونده و گفته برو از جلو چشمام گم شو و...

  • آشنای غریب
۱۱
ارديبهشت

به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست


سلام

همین الان از آذین بندی خیابان برا نیمه شعبان اومدم

میدونید کجا؟ همان کوی دلبر ، همان خیابانی که معشوقم آنجاست

تقریبا 200 متر اون طرف تر ، و من در ساعت یک بامداد بالای رواقی از این طرف خیابان به آنطرف کشیده شده ، در حالی نصب گل به رواق  ، با صدای بلند میخواندم


رواق منظر چشم من آشیانه توست

کرم نما و فرود آ که خانه خانۀ توست

به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل

لطیفه‌های عجب زیر دام و دانه توست

تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار

که توسنی چو فلک رام تازیانه توست

سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد

که شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست


امسال به نحو احسن نتونستیم آذین بندی کنیم

انشاءالله سال دیگه عکس میگیرم و میفرستم براتون


این نوشته رو نوشتم تا یادم بماند

  • آشنای غریب